(✿◠‿◠) خاطرات مرسانا در وب(✿◠‿◠)
دل نوشته ای برای دخترم مرسانا
به تمام خوبیها و پاکیها و مقدسات سوگند به عشق دیدن لبخند توست که به این دنیا پایبندم... دلبندم!!! باز کن پنجره ها را که نسیم روز میلاد اقاقی ها را جشن می گیرد و بهار روی هر شاخه کنار هر برگ شمع روشن کرده است. خدای خوب ومهربون در این سال به یاد ماندنی بهترین زیباییهای دنیا رو به من نشون دادی و من را لایق اسم زیبای مادر کردی ... خدا جونم ، همه ی نعمت هایی که بهمون عطا می کنی خیلی خوبن اما نعمت داشتن فرزند سالم یه چیز دیگه اس .با تمام سلولهای وجودم ، بخاطر وجود مرسانام ازت سپاسگذارم و امیدوارم که بتونم قدر این هدیه ی الهی رو خوب بدونم عروسکم، نوروز سال 1391 اولین عیدیه که تو پیش ما هستی و چه لذتی داره این دور هم بودن...... امسال همه چیز دم عید یه حال و هوای دیگه ای داره يا مقلب القلوب و الابصار يا مدبراليل و النهار يا محول الحول و الاحوال حول حالنا الي احسن الحال حلول سال نو و بهار پرطراوت را كه نشانه قدرت لايزال الهي و تجديد حيات طبيعت مي باشد رابه تمامي عزيزان تبريك و تهنيت عرض نموده و سالي سرشار از بركت و معنويت را ازدرگاه خداوند متعال و سبحان براي شماعزيزان مسئلت دارم. امروز چهارشنبه 24 اسفند 90 هست.... عزیز دلم دیشب اولین چهارشنبه سوری زندگیت رو تجربه کردی.... ساعت 4:30 بابا مجید ما رو رسوند خونه مامان فری.... باید میرفت سر کار چون این روزها سرشون شلوغه...... قرار بود همگی بریم باغ..... .ساعت 5 خونه مامانی قرار داشتیم .... وقتی شما تو ماشین بودی میخواستی موهای رومینا جون که 3 سالش هست رو بکشی اونم نمیذاشت وشروع کردی به جیغ کشیدن .. من چشم هام 4 تا شده بود که این جیغ ها رو از کجا یاد گرفتی..همه میخندیدیم.... رومینا از یه طرف تو هم از یه طرف دیگه گریه میکردی ... .قربونت برم عاشقتم تو ماشین شیر خوردی وخوابیدی..... وقتی رسیدیم بیدار شدی و بابایی احمد زحمت کشید وآتیش روشن کرد..... ......دو تایی باهم از رو آتیش پریدیم..... فدای تو دختر مظلومم بشم .....هر کی میدیدت میگفت خدااااااااا چقدر این مظلومه ..... ساعت 9:30 هم بابا مجید مهربون اومد..... شب خیلی خوبی بود.....جا همه دوستان خالی عروسک مامان دیشب برای اولین بار خودت تونستی بشینی....بدون تکیه گاه.....نفس مامانی به خدا... پی نوشت: فردا آخرین روزی که میام سر کار....آخ جون...... هنوز یکمی از خونه تکونیم مونده... قشنگم امیدوارم با من همکاری کنی تا بتونم تمامش کنم... دوستت دارم آتیش پاره چهارشنبه سوری مبارک تپل مامانشه دیوونه ی این پشت سرتم..... روز جمعه ١٢/١٢/٩٠ به مناسبت نیم ساله شدنت ٣ تایی رفتیم طرقبه..... هوراااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااا...دختر خوشگلم این دفعه اول شد.....ممنونم از همه ی خاله های مهربون نی نی سایتی که به مرسانا جون رای دادن...... اینم تاپیک مسابقه:http://www.ninisite.com/discussion/thread.asp?threadID=112360&PageNumber=21 موضوع: نی نی با جوراب بزودی با کلی عکس از ٦ ماهگی عشقم بر می گردم...... عشقم،نفسم،امیدم ورودت به هفتمین ماه از زندگی رو تبریک میگم.....عاشقتم دلبر مامان امروز روز تولد توست و من هر روز پیش از پیش به این راز پی میبرم که تو خلق شده ای برای من تا زیباترین لحظه ها را برایم بسازی، عزیزترینم ٦ ماهگیت مبارک..... برای اولین بار برات گل سر زدم........عمرمی دخترم بازم مثل همیشه مامان فری وبابایی احمد زحمت کشیدن واین کفش های خیلی خوشکل رو برات هدیه اوردن.......دست گلشون درد نکنه...... هدیه من وبابا مجید...مبارکت باشه عروسکم.... خیلیییییییییییییی بلا شدی......کار جدیدی که این ماه یاد گرفتی اینه که همش پاهات رو می کنی تو دهنت وشروع میکنی به خوردن ...فکر کنم خیلی خوشمزه است..... یک کم بدونه تکیه گاه میتونی بشینی اما باید مواطبت باشیم نیفتی..... وقتی شیر می خوری با گردنبند من یا با دکمه های لباسم بازی میکنی.....قربون اون دستات بشم..... غذای کمکی هم خوب میخوری....نوش جونت..... عاشق تلفن وموبایل ولب تابی....... قرار شد بعد از عید بری مهد کودک.....دنبال یه مهد کودک خیلی خوب هستم.....که هم رسیدگیش خوب باشه وهم نزدیک خونه ومحل کار من باشه..... صبح ها هم پیش بابا مجیدی .......بابایی خیلی ازت راضیه.....ساعت ٩ بیدار میشی اول شیری که شب قبل دوشیدم رو با قاشق میخوری...بعد یه کم بازی وبعد فرنی رو می خوری.....بعد هم لالا تا من بیام.....روز اولی که رفتم سر کار وقتی رسیدم خونه اول من رو نشناختی چون مقنعه سرم بود وقتی مقنعه رو در اوردم ذوق کردی و خواستی که بیای بغلم.....عاشقتم مامان...سر کار همش دلم پیشته که الان داری چی کار می کنی...امار لحظه به لحظه رو ازتلفنی بابا محید مهربوننننننننننن میگیرم..... دیروز ساعت ١٠:٣٠ مرخصی گرفتم تا شما عزیزم رو ببریم برای واکسن ٦ ماهگی.....اول که قطره فلج اطفال رو خوردی هیچ عکس العملی نشون ندادی ....ولی وقتی واکسن ها رو زدن خیلییییییی گریه کردی ودل می زدی....الهی مامان فدات بشه نبینم اشکات رو.....یه کم تب کردی که با استامینوفن فعلا بهتری...ان شالله که دیگه تب نکنی ...خدا رو شکر این واکسن هم به خیر گذشت .....رفت تا واکسن ١ سالگیت..... این روزها وضع مزاجیت بهم خورده ...خیلی اذیت میشی .....بمیرم برات... عصر همش گریه کردی فقط هم تو بغل بابا مجید آروم میشدی رو دست های بابا هم خوابت برد.دکتر گفت توی سوپت آلو و روغن زیتون بریزم .آب هم زیاد بخوری.....این کارها رو کردم اما خیلی اثر نکرد.....خاله های مهربون که نی نی هاتون این مشکل رو داشتن میشه من رو راهنمایی کنین؟؟؟؟ وقتی شما تو شکم مامان بودی یک فیلمی اکران شد به نام جدایی نادر از سیمین ..... ....بهترین فیلمی بود که در سال 90 روی پرده رفت.....و امروز تونست اولین جایزه اسکار سینمای ایران رو هم به دست بیاره..... تمام قَد تعظیم میکنیم ؛ نه برای یک فیلم ، نه برای یک فرد ، نه یک جایزه ! جدایی نادر از سیمین یک فیلم نبود ، متن سخنرانی اصغر فرهادی بعد از گرفتن جایزه: به افتخاری که به دست های تو نشست ... خدای مهربان من ! تو از عمق تمنای من ! تو از عمق نیاز من آگاهی !... ای بی کران مهربان... عاجزانه و ملتمسانه از تو میخواهم همراه کودکم باشی... در لحظه لحظه زندگی اش بهترین ها را به او هدیه کنی تو را سپاس برای تمامی مهربانی ها و نعمتهایت ! تو را سپاس برای همه ی عشق و محبتت ای نازنین یگانه. بی نهایت سپاس خدای من ! من ..................! چشم براه لحظه ای هستم که تو را مثل همیشه سپاسی ژرف بگویم و بیش از پیش ایمان بیاورم که تنها دستان پر قدرت توست که هدایت میکند زندگی مرا ! منی که تنها امیدم همیشه مهربانی تو بوده ! عروسکم شیرین بودی ،این روزها شیرینتر شدی عاشق تک تک لحظه های با تو بودنم. وای چقدر این ٦ ماه زود گذشت. از ١٠ اسفند باید برم سر کار. وقتی یادم می یادکه ازت دور میشم دلم میگیره از خدا میخوام که بهم توان بده تا بتونم دوری گل دخترم رو تحمل کنم قرار شد ١٦ روز باقی مانده به عید رو پیش بابا مجید باشی. خیلی بابای مهربونی داری....حاضر شد صبح ها سر کار نره تا عزیزش اذیت نشه. امیدوارم این مدت رو به خوبی بگذرونی....البته خیالم راحته چون خیلی با بابا مجید جوری بعد از تعطیلات عید نمی دونیم چی کار کنیم؟؟؟؟ دلمون هم نمیاد بذاریمت مهد.....تا ببینیم چی میشه؟؟؟؟ باید هفته دیگه واکسن ٦ ماهگیت رو بزنی. تصمیم داشتم از امروز برات سوپ درست کنم. دیشب بابا مجید مخصوص شما ماهیچه خرید.....منم یک سوپ ساده برای عزیز دلم گذاشتم وبعد میکس کردم اولین سوپ رو در 172 روزگی میل کردی.خیلی دوست داشتی..نوش جونت نازنینم. برای بار اول بود که روی صنذلی غدا نشستی....از خوشحالی یه صداهایی از خودت در میاوردی .. تا میتونستی شیطونی کردی....عکس ها گویای همه چیز هست.... عروسک مامان اینجا منتظری تا من بیام پیشت ادامه ی عکس ها رو حتما ببینید......

مخصوصا خرید کردن اونم با پرنسس 

![]()




![]()

![]()

![]()

![]()















































![]()



عزیز مامان امروز خیلییییییییییییییییییییییییییییی خوشحالم...... 
برای یک " جــُـدایی "
بلکه سرزمینی بود ناشناخته به نامِ ایران ، که توسط اصغر فرهادی به جهان شناسانده شد ..
تبريك بسيـــار به تمام ايرانيان

شاد ِ دست های توام ...که این لحظه در تاریخ تاریکم عجبیب روشن بود
بگذار تمام دنیا خیره بر هنرت بماند ....
این لحظه / عجیب در خاطره ی سینمایی ما می ماند
اسکار ، پایان شکوهمندی برای یک سال در اوج ماندنت بود ......................

.....
.....
....
......
....
..
.....
.الهی که اذیت نشی.....عشق مامان
![]()
عاشقتمممممممممممممم![]()

ادامه مطلب
| Design By : Pichak |










