(✿◠‿◠) خاطرات مرسانا در وب(✿◠‿◠)
دل نوشته ای برای دخترم مرسانا
به تمام خوبیها و پاکیها و مقدسات سوگند به عشق دیدن لبخند توست که به این دنیا پایبندم... دلبندم!!! سلامممممممممممممممممممم اومدم بگم یه مسافرت کوتاه باید بریم.....بر میگردم با یه پست پر از عکس مرسانا جون ١٠٠ روزه شد......انگار همین دیروز بود خوشحال بودم که شما 10 روزه شدی.....وای خدای من چقدر این روزها داره زود می گذره.....نمی خوام.....دوست ندارم زود بگذره......آخه 2 ماه و20 روزه دیگه باید از تو نازنینم جدا بشم ......باید برم سر کار.......غصه ام گرفته چطوری دوریت رو تحمل کنم........ مرسانا جون 10 روزه مرسانا جون 100 روزه قربون اون روی ماهت برم عزیزم....... عاشق خنده هاتم دخترم دخترم اینجا داره آفتاب میگیره فدای تو بشم که هم قد عروسک دوران کودکی مامان مهسا هستی ماشاالله چقدر شیطون شدی........ وقتی دراز میکشی اینقدر پا میزنی که جوراب هات از پاهات در می یاد سلام دختر قشنگم میخوام برات تعریف کنم که چرا امسال نذری دادیم...... ٢ سال پیش یعنی سال ٨٨ یه نی نی تو دل من بود....متاسفانه وقتی نی نی٢ ماهش بود تو دل مامان مهسا قلبش دیگه نزد.....اونجا بود که دل مامان مهسا شکست...... اون موقع هم که من نی نی رو از دست دادم مصادف بودبا دهه اول محرم.......واسه همین نذر کردم که هر موقع خدا صلاح دونست ویه نی نی سالم به ما داد اول از همه اینکه لباس علی اصغر تنش کنم ....دوم اینکه هر سال روز تاسوعا نذری عدس پلو درست کنیم....(البته کلی نذرهای دیگه هم داشتم) حالا امسال موقع ادا کردن نذرم بود.....چون خدای مهربون فرشته اش رو واسه من وبابا مجید فرستاده بود...خدایا شکرت بابا مجید واسه شما رفته بود لباس مخصوص علی اصغر خریده بود تا روزی که همایش شیرخوارگان حسینی هست شما بپوشی .....همیشه اولین جمعه محرم روز همایش علی اصغر که امسال مصادف بود با 11 آذر روز تولد شما. ...شب قبلش خونه مامان فری خوابیدیم تا صبح زود با مامان فری وبابا احمد بریم حرم.....چون هر سال این همایش تو حرم امام رضا برگزار میشه......قراربود ساعت 8:30 شروع بشه....ما صبح ساعت 7:30 بیدار شدیم وشمارو آماده کردم ورفتیم حرم اما امسال این مراسم تو حرم ساعت 2 تا 4 بعداز ظهر برگزار میشد.... ناراحت شدم وقتی شنیدم امسال برنامه ساعتش تغییر کرده...اخه خیلی دوست داشتم شما رو به اون مراسم ببرم....اما قسمت نشد چون هوا هم خیلی سرد بود.... خلاصه رفتیم حرم زیارت کردیم وآمدیم خونه قرار شد نذری شما رو روز تاسوعا(١٤/٩/90)بدیم ....اول میخواستیم عدس پلورو خونه خودمون درست کنیم ...اما مامان جون خیلی دوست داشتن تو پختن این عدس پلو به ما کمک کنن....الهی با اینکه خیلی پا دردن امااصرار داشتن که این نذری خونه ی خودشون پخته بشه....(روز قبلش هم یعنی شب تاسوعا مامان جون آش رشته پختن واسه سلامتی نیروانا جون) دستشون درد نکنه..... شب تاسوعا همه اونجا بودیم آش پختن و توزیع کردن.... نیروانا جون(دختر عمو) دانیال جون(پسر عمه) بابا مجید هم رفت وهمه مواد اولیه عدس پلو رو خرید..... شبش ما خونه مامان جون خوابیدیم که صبح شروع کنیم به پختن نذری.....همه ی زحمت ها رو دوش مامان جون وبابا مجید وعمه های مهربون بود......ان شاءالله هر چی از صاحب این ماه میخوان بهشون بده...اجرشون با امام حسین..... وقتی غذا اماده شد (خیلی خیلی خوشمزه شده بود ) غذا ها رو ظرف کردیم وبا بابا مجید ودختر عمه های گل شما(شهرزاد حون ودینا جون ومهزاد جون)رفتیم بین مردم توزیع کردیم....(قربونت برم شما اون موقع خواب بودی .....شما رو گذاشتیم خونه وخودمون رفتیم) شب عاشورا هم من کیک واسپند نذر داشتم اونها رو هم توزیع کردیم شام غریبان هم با مامان فری شمع روشن کردیم ....این سه تا شمعی که من روشن کردم..... این بود از اولین محرم خانوم گلم.... سلام عسل مامان دیروز یه روز خیلی خاصی بود........دیروز که بعدش من آماده ات کردم وبا مامان فری تند تند ازت عکس گرفتیم......قربونت برم که اینقدر صبور بودی وآخ هم نگفتی عاشقتم با اون انگشت خوردنت مرسانا ودایی محمد(چه اخمی کردی دخترم) بابا احمد مهربون بعد از کلی عکس گرفتن شما خیلی خسته شدی وشیر خوردی وخوابیدی وقتی خواب بودی بابا مجید وخاله اینا امدن......بعد از شام شما بیدار شدی وقتی خاله رو دیدی غریبی کردی وزدی زیرگریه وقتی آروم شدی بازشروع کردیم به عکس وفیلم گرفتن اینجا بابا مجید داره باهات حرف می زنه تا شما بخندی گلم هدیه من وبابا مجید به شما یه زنجیر طلا بود هدیه مامان فری به شما ژاکت به همراه کلاهش که زحمت کشیده وبا عشق برای شما بافته...مبارکت باشه.... بابا احمد هم این قاب خوشگل رو که رد دست وپا شما در٣ ماهگی هست رو درست کرده وما رو سوپرایز کرد(این قالب رو یه روزی که من ومامان فری بیرون بودیم وشما رو پیش بابایی گذاشتیم انجام داده) این سرهمی زیبا رو هم خاله جون داده..... دستشون درد نکنه مرسانا در ماهی که گذشت:(٣ ماهگی) به روی شکم که می ذارمت دیگه کاملا گردن می گیری وهمه جا رو نگاه می کنی جدیدا هر چی دستت بیاد می کنی تو دهنت ماشالله به عروسکم که داری خانم میشی واسه خودت....... هزار ماشا الله...... امروز عصر با با بابا مجید رفتیم پیش آقای دکتر..... واسه چکاپ ماهانه شما....وقتی آقای دکتر رو دیدی زدی زیر گریه وزن:٦ کیلو قد:٦٣ سانتیمتر دور سر:٥/٣٨ سانتیمتر امید زندگی مامان فردا مصادف با اول ماه محرم هست.....امسال محرم یه حال و هوای دیگه داره برامون .......چون اولین محرمی هست که تو رو دارم .......از کودکی عاشق این ماه عزیز بودم.......این ماه از پارسال عزیزتر ومهم تر شده واسم......چون پارسال تو همین ماه بود که تو رو از خداوامام حسین(ع) خواستم وخدا یک ماه بعد تو فرشته آسمونی رو برام فرستاد..... از امسال ماه محرم نذری میدیم.....به امید اینکه خدای مهربون ازمون قبول کنه باز محرم شدو دلها شکست از غم زينب دل زهرا شکست در تاریخ ٤/٩/٩٠ مامان فری برای شما دختر خوب یه مهمونی گرفت..... همه فامیل های مامان فری آمده بودن تا شما رو ببینن..... خیلی خیلی خوش گذشت وشما هم خیلی دختره خانومی بودی..... همه می گفتن بیشتر شبیه بابا مجیدی تا من..... . راستی کوچکترین مهمونمون فرهام جون بود که فقط ١٨ روز از شما بزرگتره حالا بریم سراغ عکس ها مرسانا جون به اتفاق بابا مجید مهربون عروسک مهمونی........قربون اون لبخندت برم در حال دست خوردن(کار جدیدی که یاد گرفتی) مرسانا با تعجب: مامان این پسمل رو ببین چه تپله!!!!!!!!!! فرهام: مرسانا جان سلام.... با من دوست می شی؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟دستت رو بده به من با هم دوست شیم باشه؟؟ مرسانا:من نمی خوام با تو دوست شم از قدیم گفتن پسر ها با پسر ها دختر ها با دختر ها مرسانا: هههههههه ببینین چون من باهاش دوست نشدم چه گریه ای میکنه!!!!! ومیز شام با غذاهای خوشمزه مامان فری راستی از ظهرش یعنی جمعه ٤/٩/٩٠ اولین برف زمستونی شرع به باریدن کرد.........این اولین برفی بود که شما دیدی اما چون نسبتا برف کمی امد و زود آب شدن نشد ازت عکس بگیرم .....ان شاالله برف بعدی که بیاد با اولین آدم برفی که برای شما درست کردیم ازت عکس میگیرم دخمل مامان آرزو دارم با بارش هر دونه از برف زمستونی یه غم از رو دلت کم بشه نازنینم ... سلام دختر قشگم جونم برات بگه که من از وقتی شما تو دل مامان بودی مچ دست چپم درد میکرد تا اینکه ٢ روز بود دردش خیلی زیادشده بود....دیشب با بابا مجید ومامان فری مهربون وشما رفتیم به سوی دکتر.....مامان فری واسم وقت گرفته بود....شما با بابا مجید تو ماشین بودی که اگر گشنت شد بیام شیر بدم بهت آخه معلوم نبود کی کارمون تمام شه.......وقتی دکتر دید گفت باید دستت رو گچ بگیری......خلاصه گفت باید فیزیوتراپی هم برم.... وقتی از دکتر امدیم شما بیدار شده بودی وکم کم داشتی بابا مجید رو اذیت میکردی ..... من همش غصمه که چه جوری دخترم رو شیر بدم چه جوری بشورمش...چه جوری ببرمت حمام.....با این دست تو گچ.....الان هم که دارم برات تایپ میکنم به سختی دارم تایپ میکنم.....٢ هفته تو باید تو گچ باشه.....امیدوارم این دو هفته تو اذیت نشی..... فردا هم جمعه هست.....فامیل های مامان فری همه می یان دیدنت...... خونه مامان فری.........بوس بوس










































/
/ ![]()
بود شما هم 
روزه شدی......٩٠ روزگیت مبارک عسل مامان .......خیلی برام جالب بود نود روزگیت تو سال نود مصادف با ٩/٩/٩٠ (هر چی ٩ کنار همه) ......واسه همین تصمیم گرفتیم پایان ماهگیت رو جشن بگیریم......این سری ماهگردت رو خونه مامان فری گرفتیم.....خاله فرشته اینا هم بودند....قبل از اینکه بابا مجید وخاله فرشته بیان ،من وبابایی با هم رفتیم کیک تولدت رو خریدیم....




















![]()

![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
.... حتی اگر هم خاموش باشه بازم چشم ازشون بر نمیداری![]()

![]()

![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
....آقای دکتر گفت این ماه باید دست هات رو بخوری .یک کم به اطراف غلت بزنی(بچرخی)....افراد رو بشناسی.......


باز محرم شد و لب تشنه شد از عطش خاک کمرها شکست
آب در اين تشنگي از خود گذشت دجله به خون شد دل صحرا شکست
قاسم وليلا همه در خون شدند اين چه غمي بود که دنيا شکست
محرم ماه غم نيست ماه عشق است محرم مَحرم درد حسين است








( سوپ جو +سادلاد الوبه+کباب عربی+ حلیم بادمجون+ دسر خرده شیشه )..... دستت درد نکنه مامان جون
......خسته نباشی.... 

| Design By : Pichak |






