اولین روز مهد کودک (مهر ماه 93)
عزیزترینم 38 ماهه شد
پرنسسم 38 امین ماهگردت مبارک ...
نویسنده :
. مــامــان مــهســا♥
0:39
سفرنامه شمال و دیدار وبلاگی
سفرنامه تهران (قسمت اول-مهرماه 93)
دختر قشنگم زحمت این پست رو مامان فری کشیده ...چون قسمت سفر با قطار من همراهت نبودم برای همین این پست رو با اجازه مامان فری گذاشتم تو وبت ..تا برات به یادگار بمونه عزیز دلم مرسانای قشنگم 17 مهرماه عروسی پسر عمو مامان مهسا در تهران بود و ما تصمیم گرفتیم همراه شما با قطار بریم و مامان وبابا هم با ماشین خودشون بیان تا اونجا بدون وسیله نباشیم و شما هم قطار رو ببینی اینم اولین بلیط قطار مرساناگلی در ضمن چون با تعطیلی عید قربان مصادف شده بود بابا مجید خیلی زحمت کشی تا تونست برامون بلیط بگیره و مجبور شدیم با کوپه شش نفره بریم البته شانسمون شد پنج نفربودیم این...
عزیزترینم 37 ماهه شد..
دختر عزیزم 37 ماهه شدنت مبارک ...
نویسنده :
. مــامــان مــهســا♥
18:04
اولین تجربه دندان پزشکی در آستانه سه سالگی
سلام دختر قشنگم میخوام از اولین تجربه دندون پزشکیت یا به قول خودت دندون پزشکیش براش بگم یک ماه پیش بعضی موقع ها از دندان درد شکایت میکردی ...دنبال دکتر خوب بودم که هم کارش خوب باشه هم شما بتونی باهاش جور بشی ...تا اینکه خاله فهیمه آدرس آقای دکتر لطیفیان رو داد وگفت یکی از آشنا پسر کوچیکش رو برده وخیلی راضی طوری که آقا پسره گفته مامان من دیگه مسواک نمیزنم تا دندونم خراب بشه برم پیش آقای دکتر ...خیلی برام جالب بود مگه برخورد دکتر چه جوری بوده که باید اینجوری بگه ... مثل همیشه بار اول با ماجون بردیمت ...با دیدن مطب باز گریه کردی ...آقای دکتر وقتی دیدت اسمت رو پرسید وباهات ارتباط برقرار کرد ...بعد از معاینه...
عکس های آتلیه 3 سالگی
دختر قشنگم این عکس های بالا کلی ماجرا داره یک ماه مونده به تولدت ماجون از آتلیه روناک وقت گرفته بود ..عصر با ماجون بردیمت ..به محض ورود به آتلیه چون دکورش سفید بود ترسیدی وفکر کردی مطب دکتر آوردیمت و زدی زیر گریه ... جالبیش اینجاست گریه میکردی ومیگفتی مامان مهسا جون بریم خونه من گشنمه ....میدونی که من هر موقع میگی گشنمه خوشحال میشم و فوری برات غذا میارم اینجوری میخواستی خوشحالم کنی ومن بیخیال آتلیه وعکس بشم ...من وماجون خندمون گرفته بود با سوز گریه میکردی ومیگفتی گشنمه ...منم به پرسنل اونجا میگفتم به خدا الان عصرونه خورده ...آخه با تعجب نگا...
یک دنیا سپاس از یک دوست بسیار عزیز
دوست خوب و عزیزم زحمت کشیدن از راه دور به یاد ما بودن این هدیه های قشنگ و زیبا به مناسبت تولد مرساناگلی برامون فرستادن دستشون درد نکنه خیلی خیلی قشنگ بود واقعا شرمنده محبتهای شما هستیم مرسانا جون هم خیلی خوشش اومد و تا ساعتها سرگرم بازی بود اینشالله که بتونیم جبران کنیم http://www.mer-sana.blogfa.com فریبای عزیزم میگویند برای کلبه کوچک همسایه ات چراغی ارزو کن قطعا حوالی خانه تو نیز روشن خواهد شد خورشید را برایت خانه دلت ارزو میکن...
نویسنده :
. مــامــان مــهســا♥
23:32










