یک روز سرد زمستونی (طرقبه)
این روزها سعی میکنم فرصتی به دست آوردم عکس های جامونده از این مدت رو برات بذارم تا به سروسامونی هم به وبلاگت داده باشم. سه هفته پیش ناهار به دعوت بابایی احمد رفتیم طرقبه .... خیلی خوش گذشت مخصوصا به شما عزیز دل این آقا از مسئولان رستوران بودن که هر دفعه به یه بهانه میومد و باهات شوخی میکرد وقتی غذا رو میارن من وبابا مجید دستپاچه میشیم چه جوری آدامسایی که قاطی قاشق وچنگال میذارن رو قایم کنیم تا شما نبینی... عصر بعد از ناهار مثلا داری بافتنی میبافی مثل ماجون ...










