مــــــــرســـــانــــا گـــــــــلــــــــــیمــــــــرســـــانــــا گـــــــــلــــــــــی، تا این لحظه: 15 سال و 1 ماه و 20 روز سن داره
مهرساممهرسام، تا این لحظه: 10 سال و 4 ماه و 12 روز سن داره

خاطرات مرسانا و مهرسام در وب

یکساله شدنت مبارک نیروانا جون......

  تقدیم به نیروانای خوشگل خاله بازم شادی و بوسه ، گلای سرخ و میخک میگن کهنه نمی شه تولدت مبارک تو این روز طلایی تو اومدی به دنیا و جود پاکت اومد تو جمع خلوت ما تو تقویما نوشتیم تو این ماه و تو این روز از اسمون فرستاد خدا یه ماه زیبا یه کیک خیلی خوش طعم ،با چند تا شمع روشن یکی به نیت تو یکی از طرف من الهی که هزارسال همین جشنو بگیریم به خاطر و جودت به افتخار بودن تو این روز پر از عشق تو با خنده شکفتی با یه گریه ی ساده به دنیا بله گفتی ببین تو اسمونا پر از نور و پرندس تو قلبا پر عشقه رو لبا پر خندس تا تو هستی و چشما...
13 آبان 1392

دومین محرم مرسانام

  خدا رو شکر امسال هم تونستیم با  کمک و زحمت های فراوان مامان جون، بابا جون وعمه های مهربون مرسانا شب تاسوعا نذری بدیم ..... روز پنجشنبه بابا مجید همه ی مواد لازم برای پختن خورش قیمه خرید و شب با کمک مامان جون گوشت ها رو اماده کردن وقرار شد صبح ساعت 9 بریم برای پختن نذری وقتی صبح رفتیم دیدیم مامان جون زحمت کشیدن و همه ی کارهای خورش قیمه رو کردن وخورش رو گاز بود شب هم با کمک همه غذاها رو بسته بندی کردیم تا فرداش توی خیریه پخش بشه بین نیازمندها از همین جا برای بابا مجید ،مامان جون،بابا جون وعمه ها سلامتی وتندرستی خواهانم.....ان شاالله اجرشون با امام حسین(ع) حالا بریم سراغ عکسها...
13 آبان 1392

خاطره بازی (قسمت اول)

تصمیم گرفتم از این بعد پست هایی با نام خاطره بازی بذارم تا مرسانا گلی بدونه مامان مهسا وبابا مجید چه خاطراتی از عالم کودکیشون دارن   اولین روز دبستان بازگرد کودکی ها شاد و خندان باز گرد باز گرد ای خاطرات کودکی بر سوار اسب های چوبکی کاش هرگز زنگ تفریحی نبود جمع بودن بود و تفریقی نبود کاش می شد باز کوچک می شدیم لا اقل یک روز کودک می شدیم     کارتون پسر شچاع   پت پستچی هاکل بری فین   خاله ریزه وقاشق سحر امیز   دهکده حیوانات      ...
13 آبان 1392

خاطره بازی (قسمت 2)

   خمیر بازی     برنامه دیدنی ها که همیشه جمعه ها میذاشت         وایییییییی یه زمانی سریال زی زی گولو پخش میشد که بعدش این بستی شکل زی زی گولو اومد تو بازار   قالب های آلاسکا که توش شربت یا نوشابه میریختیم میذاشتیم تو فریزر یخ می بست ونوش جان میکردیم      علاالدین که چقدر میچسبید وقتی سردمون بود کنارش بشینیم وگرم بشیم    کتاب  فارسی سال اول دبستان     کتابی که عید نوروز می دادن تا کاملش کنیم ....من که همیشه اخرین روز تکمیلش  میکردم   پاک ک...
13 آبان 1392