مــــــــرســـــانــــا گـــــــــلــــــــــیمــــــــرســـــانــــا گـــــــــلــــــــــی، تا این لحظه: 15 سال و 1 ماه و 19 روز سن داره
مهرساممهرسام، تا این لحظه: 10 سال و 4 ماه و 11 روز سن داره

خاطرات مرسانا و مهرسام در وب

مسافر کوچولو

سلام دختر قشنگم.....الان که دارم این مطلب رو برات می نویسم شما روی پای من خوابیدی ومن تونستم بیام وبلاگت رو آپ کنم..... جونم بگه برات....شما حمام ٤٠ روزگیت  رو با من وخاله فرشته ی مهربون رفتی ... اصلا هم از حمام کردن بدت نمیاد فقط اخراش دیگه خسته می شی...این روز ها خیلی بغلی شدی ومیگی همش من رو بر دارین..... مهمونی هم که می ریم خیلی دختر خوبی هستی همش خوابی... شما الان ٥٠روزته وداریم نزدیگه دو ماهگی می شیم که باید واکسن بزنی یکم استرس دارم .... این روزها من رو خوب می شناسی وقتی گریه میکنی بغل من می یای آروم میشی...با بابا مجید هم میخندی...هر کی باهات حرف بزنه اول اخم میکنی بعد میخندی....راستی  شما ٤٢ روزت بود واسه ا...
14 آبان 1390

خاطره زایمان (قسمت اول)

سلام به روی ماه دخترم ...... امروز اومدم خاطره زایمانم رو تعریف کنم... خب از کجا شروع کنم ...؟؟؟ آها روز ١٠ شهریور بود پنج شنبه که من رفتم خونه مامانی..... روز قبلش عید فطر بود که پنج شنبه رو هم تعطیل کردن اما بابا مجبد باید می رفت سر کار....عصر که شد یه کم کمر درد بودم شما هم خیلی تکون هات فرق کرده بود .....به بابایی گفتم نگاه کن چه فرق کرده .... یه لگد هایی میزدی مامان.....خلاصه شب بابا مجید امدو شام خوردیم و رفتیم خونه خودمون.....آخه فرداش که جمعه بود بابا مجید می خواست به خاطر ورود شما خونه رو سرو سامون بوده..... توی ماشین که نشستم کمرد دردم شدید تر شد به بابا مجید گفتم خیلی کمرم درد میکنه ....تا اینکه رسیدیم خونه ودرد ...
30 شهريور 1390

خاطره زایمان قسمت اخر

سلام خب بقیه خاطره زایمان رو میگم   بالاخره به من گفتن شما تو بخش nicu بستری هستی ..... منم اصلا حالم خوب نبود خیلی درد داشتم دوست داشتم بیام ببینمت اما گفتن امشب نمیشه ....فردا که راه رفتی اونجا می بریمت....روز اول همه امدن دیدنم ..خیلی برام سخت بود که تو کنارم نبودی ....غصه عحپپی داشتم..... با هزار دردی که داشتم شب رو صبح کردم وگفتم امروز می خوام برم دخترم رو ببینم ....پرستار ویلچر اورد ومن با کمک مامان فری وبابا مجید امدم پیش شما....وقتی رسیدم پیش شما دمه درnicu خانم پرستار گفت نباید با ویلچر بیای تو....وای دولا دولا مبپیتونستم راه برم ...بابا مجید وپرستار زیر بغلم رو گرفتن وبا سختی ودرد آمد پم بالای سرت.....خدای من مثل...
11 شهريور 1390

آخرين روز کاري

 سلام عروسکه مامان وبابا      قربون دخترم برم که يک ماه و8 روز با مامانش همکاري کرد وهيچ مشکلي واسه خودش ومامانش پيش نيامد   .... دخترم امروز يک ماه و8 روزه که با هم ميام سر کار ماماني    ... خيلي نگران بودم اما به ياري خداي بزرگ هيچ مشکلي پيش نيامد.... خدايا شکرت    ...امروز 8/6/90 آخرين روزه کاريمه.   ..... 15/6/90 دکتر به من وقت سزارين داد   .... واي دخترم ... عزيزم کمتر از يه هفته ديگه مونده که در آغوشت بگيرم   ........ خدايا خيلي مهربوني ... بالاخره منم دارم به آرزوم ميرسم............       قربونت بر...
8 شهريور 1390

پابان هفته 36

سلام عشقه مامان........ خدا رو شکر امروز که ٥ شهریوره٣٦ هفته رو هم به سلامتی تمام کردیم ووارد هفته ٣٧ شدیم...... خیلی خیلی شیطون شدی .... میدونم جات   تنگه عزیزم .... ١٠ روزه دیگه تحمل کن .... ٧ شهریور وقته سونو دارم وهمون روز هم می رم جای خانوم   دکتر تا نامه بیمارستان رو بده ... بالاخره انتظار داره تمام میَشه دخترم .... همه خوشحالیم ..... یه احساسه عجیبی دارم ..... باورم نمیشه دارم به آرزوم می رسم..... فکر میکنم دارم خواب می بینم ..... خدایا شکرت.... همه ی اون هایی که منتظر نی نی هستن رو دامنشون رو سبز کن ..... همه چیز رو واست اماده کردیم دخترم ..... خودم هم خوشگل کردم واست موهام رو رنگ کردم ...خلاصه...
5 شهريور 1390

قسمت اول سیسمونی

سلام امید زندگی مامان وبابا قربونت برم که این روزها خیلی شیطون شدی ........ یا لگد میزنی یا سکسکه می کنی .... منم که ذوق مرگ می شم از خوشحالی ..... فدات بشم ..... خیلی دختر خوبی دارم با مامانش همکاری میکنه چون ١٠ روزه می رم سر کار ..... ببخش مامانی اذیت میشی اما باید بریم از پا قدمت دارم استخدام میشم امید به خدا.... فردا هم که ماه رمضون شروع میشه ... ان شا الله سال دیگه تو بغل مامان هستی ....       خدایا هزار مرتبه شکرت ..... خیلی دوست دارم خدایا......       خوب دخترم الان می خوام عکس اتاقت رو بذارم ..... از همین جا از مامان فری وبابایی تشکر میکنم بابت سیسمونی قشنگی که تهیه...
2 شهريور 1390

پایان هفته 35

      سلام مربای مامان ............. قربونت برم که این روزها خیلی داری ابراز وجود میکنی .......... مامان خیلی تکون  می خوری ماشاءالله. ........ امروز ٣٥ هفته ات کامل شد به سلامتی وارد هفته ٣٦ شدیم...........خدایا شکرت ........ ٢ هفته ونیم دیگه می یای تو بغلم ........................ مادر به قربونت بره........ خیلی ذوق دارم نمیدونی چه حالی دارم .......... الان که دارم برات مینویسم سر کار وامروز ٢٩ مرداده..... دیروز دومین سالگرد عروسیمون بود .......دیشب واست نذری دادیم ان شآءالله خدا قبول میکنه .......... ...
29 مرداد 1390

پایان ماه هشتم

کنارم هستی و اما دلم تنگ میشه هر لحظه ...خودت میدونی عادت نیست فقط دوست داشتن محض ...کنارم هستی و بازم بهونه هامو میگیرم میگم وای چقد سرده میام دستاتو میگیرم ...یه وقت تنها نری جایی که از تنهایی میمیرم از اینجا تا دم در هم بری دلشوره میگیرم فقط تو فکر این عشقم تو فکر بودن با هم محال پیش من باشی برم سرگرم کاری شم ......میدونم که یه وقتایی دلت میگیره از کارم روزهایی که حواسم نیست بگم خیلی دوست دارم   سلام عروسکم .....  قربونت برم ....... امروز خدا رو شکر ٣٤ هفته هم تمام شد وبه سلامتی ماه ٨ رو هم پشت سر گذاشتیم ..... خدایا ازت ممنونم شکرررررررررررت   امروز روز ١٢ رمضان مصادف با ٢٢ مرداد ماه هست و...
23 مرداد 1390