یک دیدار وبلاگی پرماجرا(10/11/92)
سلام عزیز مامان
امروز میخوام برات از دیدار با یک فرشته کوچولو و مامان مهربونش برات بگم ...
http://niloofarenaz.niniweblog.com/
از نیلوفر جون
هفته پیش با حورا جون که یه مدت مشهد هستن قرار گذاشتیم که همدیگر رو ببینیم ...به پیشنهاد من شد قرارمون پروما ...
پنجشنبه تا رسیدیم خونه مامان فری ... آمادت کردم ...بامامان فری وبابایی احمد راه افتادیم ...قرار ساعت 7:15 بود ..ساعت 7:10 اونجا بودیم ...رفتیم سر قرار طبقه بالا پروما شهربازی...زنگ زدم حورا جون گفتن تو ترافیک موندن ...یه کم سرت رو گرم کردم ...به درخواست خودت خواستی بری تو زمین بازی که مخصوص همسن های خودت بود ...اما اونجا فقط 10 دقیقه بیشتر نموندی...
کلافه شده بودی از شلوغی زیاد اونجا ...من اصلا حواسم نبود اونجا قرار نذارم یادم نبود که پنجشنبه ها شلوغه ...
ساعت یک ربع به هشت نیلو جون رسید
قربونش برم یک خانم به تمام معنا...اما شما که خسته شده بودی بهانه میگرفتی تا نیلو رو دیدی گریه میکردی ...هر چی حورا جون میخواست باهات حرف بزنه میگفتی نه نه ...
خیلی ناراحت شدم من کلی با خودم میگفتم چقدر خوب میشه امروز ..مرسانا کلی بازی میکنه ...اما بر عکس شد ...
تا اینکه حورا جون شکلاتی که دست نیلو جون بود رو به شما داد تا آروم تر شی ...
بعد از این که داد نیلو جون باز زد زیر گریه ...
خلاصه ماجرایی داشتیم با شما دو تا ...
بیست دقیقه بیشتر با حورا جونینا نشد باشیم ...شما خیلی اذیت میکردی ...
خیلی خوشحالم که از طریق دنیای مجازی با حورا جون وعروسک نازش آشنا شدم ..حورا جون ببخشید اینجوری شد ا نشاالله سری دیگه منزلمون پذیرای شما نازنینان باشیم
اینجا تازه رسیده بودیم ...شروع کردی به بازی ..اما اونم زود دلت رو زد

این بلوز بافتنی با ست کیف وگل سرش رو مامان فری زحمتش رو کشیده ...مثل همیشه زیباست ..مامان جونم دستت رو میبوسم


مامان فری اون شب خیلی اذیت شد چون یکسره میگفتی بغلم کن ..اینجا هم داری دستش رو میکشی که بغلت کنه ...


بدون شرح ....

این هم همون شکلاتی که گفتم

و گریه نیلو جون ..الهی بمیرم

دو دستی چسبیدیش هر چی گفتم مامان مال نی نی بهش بده برات میخرم انگار نه انگار


نیلو جون زود آروم شد ...شما رضایت ندادی سوار بشی و دورادور تماشا میکردی



هدیه ناقابل ما به نیلوفر جون به رسم یادگاری

بعدکه خداحافظی کردیم انگار نه انگار خسته بودی ...با دیدن عروسکی که حورا جون زحمتش رو کشیده بود خوشحال شدی وبرای خودت قدم میزدی ..


وقتی رسیدیم خونه کلی سرگرم بود با عروسکت ....لالاش میکردی

این صحنه رو شکارکردم داشتی بهش شیر میدادی

با صدای بلند شعر های مهدکودک رو میخوندی ...اونم انگار میکروفون دستته ..عاشق این کاراتم من

بعد از خونه مامان فری بابا مجید که آمد همگی رفتیم حرم ...خیلی ها وقتی عروسکم رو اینجوری میبینن تعجب میکنن که دخمل اینقدری چه جوری اجازه میده اینقدر بپوشونینش


در حال نماز خوندن



مرسانا وبابایی




خواستی که هم ماجون هم بابایی دستت رو بگیرن

ان شاالله همیشه امام رضا(ع) نگهدارت باشه شیرینم

بعد از اونجا هم به دعوت بابایی شام رفتیم بیرون وبرای شما سوپ سفارش دادیم اینقدر گرسنه بود که سوپت رو کامل نوش جان کردی ...



یک دیدار وبلاگی پرماجرا(10/11/92)
