مــــــــرســـــانــــا گـــــــــلــــــــــیمــــــــرســـــانــــا گـــــــــلــــــــــی، تا این لحظه: 15 سال و 1 ماه و 15 روز سن داره
مهرساممهرسام، تا این لحظه: 10 سال و 4 ماه و 7 روز سن داره

خاطرات مرسانا و مهرسام در وب

دو روز به یاد موندنی

1393/5/16 18:55
1,529 بازدید
اشتراک گذاری

عزیز دل مامان امروز میخوام برات از یه گردش دو روز به بیرون شهر برات بگم ...

تصمیم گرفتیم به اتفاق  خانواده عمه جونینا ومامانی وبابا هوشنگ   که نزدیک به بیست نفر میشدیم بریم دو شب طرقبه باغی رو اجاره کنیم و حسابی اونجا خوش بگذرونیم ..

بابا مجید چند روز میگشت واخر سر یه باغ بزرگ رو اجاره کرد ..قرارمون  6 مرداد روز قبل از عید فطر ساعت 10 شب همگی باغ بود...ظهر که از سرکار اومدم استراحت نکردم  لوازم مورد نیار این سفر دو روزه  رو جمع کردم ...هر چی برمیداشتم باز فکر که میکردم یه چیزی کم بود ...خوشبختانه شما اون روز خونه ماجون بودی ومن با خیال راحت کارهام رو انجام دادم ...

بابا مجید ساعت 7:30 اومد دنبال شما وبا هم اومدین خونه ... میگفتی مامان میخوایم بریم سسافرت ..به مسافرت میگی سسافرت ...تا بابا افطار کرد و لوازم رو گذاشت تو ماشین ساعت 9:30 شد و حرکت کردیم به سمت طرقبه ..ترافیک سنگین بود ..وقتی رسیدیم عمه جون سمیرا وعمه جون بشری ومامانینا رسیده بودن وپشت در منتظر ما

اون  دو روز خیلی خیلی به همه مخصوصا به شما بچه ها خوش گذشت ..فقط یه کم من رو با غذا نخوردنت اذیت کردی ...

شب اول یک ساعت بعد از رسیدن شروع به بازی با دانیال جون کردی...

 اینجا تا صدای اهنگ ملودی رو شنیدی پردیدی بالا و شروع به رقصیدن کردی ...جالبیش این بود نمیذاشتی کسی همراهیت کنه میگفتی میخوام تنها برقصم

 ساعت 3 تصمیم گرفتیم دبرنا بازی کنیم ...خاطره انگیز ترین دبرنا عمرم بود ...حالا فیلمهاش رو ببینی خودت متوجه میشی ...خیلی خیلی خندیدیم ...

قربونت برم که برای بابا مجید مهره میذاشتی

صبح ساعت نزدیک به 5 خوابیدیم ...مگه شما میخوابیدی اینقدر گفتم بخواب تا خوابت برد ...میخواستی پیش مامانی روی ایوان بخوابی اما اونجا هواش برای شما خیلی خنک بود وسرما میخوردی...با کلی خواهش رضایت دادی بیای تو اتاق بخوابی ...

فردا صبحش بعد از خوردن صبحانه راهی شدیم برای پیاده روی

 توی باغ صبحانه نخوردی ..منم خاگینه که درست کرده بودم برداشتم که شاید تو راه بخوری...خدا رو شکر کامل خوردی ..

یه مقدار از راه که خاکی بود رو با ماشین رفتیم ...شما تو راه خوابت برد

وقتی رسیدیم بیدار شدی ومشغول بازی با دانیال جون

اینجا علی رو گذاشتی تو تاب و تابش میدادی

 قربونتون بشم که اینقدر با هم خوبین ...هوای همدیگر رو دارین ...

 ناهار روز اول جوجه کباب بود

 قبل از ناهار هر کی سرگرم یک کاری بود ..شما هم خودت تنهایی مشغول بازی با علی جان بودی ...میبردیش میگردوندیش ..غذا میدادی ومیخوابوندیش

 موقع درست کردن جوجه ها ..دو تا تیکه دادم  خوردی ...وقتی داشتیم ناهار میخوردیم شما گفنی ناهار نمیخوای ...اما یه صحنه جالب دیدم ازت وبه ثبتش رسوندم ...رفته بودی کنار قابلمه وشروع کرده بودی به برنج خوردن ...بدون اینکه من بگم ...میگفتی مامان میخوام خوشحالت کنم

 عصرش همگیییی خوابیدیم ...من وشما وبابا مجید رو ایوان خوابیدیم ...

شب تصمیم گرفتیم پیاده بریم بازار بعثت ومغاره های اطراف میدون ...

داخل بازار سوار منوریل شدیم ...فکر میکردم بترسی شما اما خیلی معمولی برخورد کردی

 فردا صبحش تصمیم گرفتیم ناهار بریم عنبران

این دو روز کلی با برادر های مهربون عرفان جان وعلیرضا جان بازی کردی

در مسیر رفتن به عنبران

وقتی صندلی عقب میشینی خودت شیشه رو میدی پایین وبیرون رو تماشا میکنی

وقتی رسیدیم به درخواست خودت لباس هات رو عوض کردم...کلی ژست گرفتی تا ازت عکس بگیرم ..

عاشقتممممم وروجکه من

کلی علیرضا جان خندوندنت ومنم با خنده های از ته دلت میخندیدم ...اروزمه همیشه از ته دل بخندی عروسکم

 بفرمایید دیزی ...

 موقع برگشت ساعت 5 بود که شما تو راه خوابت برد اونم طوری که سرت بین صندلی گیر کرده بود

 تا ساعت 8 خواب بودی  وشب موقع برگشت تصمیم گرفتیم شام بریم پیتزا شلمان  ..که اونجا هم گلی ماجرا داشت وخندیدیمممم...

خیلی گرسنه شده بودی وسیب زمینی ها رو کامل نوش جان کردی

 نمیدونم این جا داشتین از چی حرف میزدین اما هر چی بوده خیلی جالب ومهیج بوده

این بود از گشت وگذار دو روزه ما به طرقبه ..

خیلی خیلی خوب وخاطره انگیز بود ...

به امید سفرهای دیگه در آینده نزدیک..

مــــــــرســـــانــــا گـــــــــلــــــــــی تا این لحظه ، 2 سال و 10 ماه و 27 روز سن دارد

پسندها (1)

نظرات (13)

زهرا ق
17 مرداد 93 23:16
سلام مهسا خوبی ؟ چه جشن تولدی بوده ! این پست رو هم دیدم .. اون عکسی که تک نفره ست و کلاه داره چه بانمکه ما هم برای گردش البته به دعوت رفته بودیم یک مدت ارومیه و جاتون خالی .. باغ شون خیلی بهمون خوش گذشت .. التماس دعاب فراوانننننن
سمیرا
17 مرداد 93 23:19
همیشه به تفریح وگردش عزیزم معلومه حسابی بهتون خوش گذشته قربون دخملی نازومهربون برم که میخواد مامانی رو خوشحال کنه به به عجب دیزی تپلی ببوسین دختر خوشکلو
sin sin
18 مرداد 93 12:16
همیشه به سفر و خوشی مهسا جوووون تولد بابا مجید گل هم با تاخیر مبارک همیشه شاد و خندون و سلامت باشید
صفورا مامان آوا
19 مرداد 93 12:12
ای جووووونم به این دختر که هر روز داره خوشگل تر میشه به به عجب جایی رفتیدا چه دیزی خوشمزه ای به نظر میرسه مممممم رمز خصوصی
مامی نسیم ✿◕ ‿ ◕✿
21 مرداد 93 2:40
خاله فدات بشه الهی که اینهمه ناز و خوشتیپی
ملیحه
22 مرداد 93 12:05
سلام عزیزم.الهی قربونش برم معلومه خیلی خیلی بهش خوش گذشته که اصلا اذیت نکرده و دختر خانمی بوده.توی همه عکس ها شاد و سرحاله. انشالله همیشه و همه جا این حالتو داشته باشه. شما هم همینطور،امیدوارم هرلحظه شاد باشید
مامانجی
23 مرداد 93 1:45
سلام مهسا جون... قربون مرسانا جونی بشم که خوش سفر...معلوم که حسابی همکاری میکنه..آفرین به مرسانا جونی... جانم چقدر با پسر عمه اش خوبه و با هم مهربونن... همیشه به گردش...
مامان پارسا
24 مرداد 93 14:20
ایشالا همیشه شاد باشی عزیزم
مهلا
24 مرداد 93 16:44
حسابی خوش گذشته بهتون ماشا.. به این دخملی که تو این دو روز این همه لباس عوض کرده عکس های مامان دختری خیلی قشنگ بود
سمیرا مامان اهورا
25 مرداد 93 14:44
سلام مهسا جون مثل همیشه یه پست خوب و پرعکس گذاشتی همیشه به گردش باشین انشاا... هزار ماشاا... به این دختر خوشگل همه عکسا زیبا بود مخصوصا عکس باهمیتون
نازی
26 مرداد 93 10:27
چه جاهای قشنگی.امیدوارم همیشه بهتون خوش بگذره وهمیشه به گردش وشادی باشین.
مرجان مامان پریساجون
4 شهریور 93 16:55
سلام خوبین؟مرساناجون چطوره؟کم پیدایین؟گفتم حالتون رو بپرسم..
مامان حورا
6 شهریور 93 1:54
سلام عزیزم امیدوارم همیشه خوش باشی در کنار خانواده ی گلت.پیشاپیش تولد مرسانا جونو تبریک میگم