مــــــــرســـــانــــا گـــــــــلــــــــــیمــــــــرســـــانــــا گـــــــــلــــــــــی، تا این لحظه: 15 سال و 1 ماه و 19 روز سن داره
مهرساممهرسام، تا این لحظه: 10 سال و 4 ماه و 11 روز سن داره

خاطرات مرسانا و مهرسام در وب

عیدانه (1)

  تو بهاری ؟ نه ! بهاران از تو ست ... از تو می گیرد وام هر بهار این همـــــه زیبایی را ... دومین بهارت را سپری می کنی ، گلبرگ من ! گفته ام که بهاری برای من ، گفته ام بهار ، یعنی تو ... مبارک ت ، دل پذیر من .   یک سلام بهاری تقدیم به شما عزیزانم امیدوارم ایام عید خوش گذشته باشه و از تک تک لحظه هاتون در سال جدید لذت برده باشید... امروز اومدم یه مختصری از عیدانمون براتون بگم صبح 30 اسفند وقتی کارهای هفت سین رو تمام کردم مرسانا جون رو بردم حمام واماده شدیم برای سال تحویل ...بابا مجید هم 1 ساعت مونده به سال تحویل رسید ...3 تایی کنار سفره هفت سین سال جدید ر...
13 آبان 1392

عیدانه (2)

  مرسانا والمان های ٩٢    از عروسک ها خیلی می ترسیدی  . نمیذاشتی ازت عکس بگیریم      قربون دختر با احساسم...داره گل  بو میکنه...  تا این حوضچه ها رو می بینی خیلی خوشحال میشی ومیخوای بری بهشون دست بزنی    بنده خدا این حاجی فیروز کلاه داشته کلاهش رو دزدیده بودن....   عاشق آبه دخملی     اینجا با رومینا جون وکیانا جون رفتیم بیرون ...   &nb...
13 آبان 1392

سفرنامه اردی بهشتی (روز سوم)

  عزیز مامان صبح روز سوم رفتیم کنار دریا تا شما بازی بکنی ولذت ببری به بابا مجید هم میگفتی که تو شن بازی کمکت کنه         چون یک کم هوا خنک بود ترسیدم بری تو آب سرما بخوری    عصر رفتیم شهر بازی... فقط چند تا از دستگاهاش رو شما میتونستی با توجه به سنت استفاده کنی     از این می ترسیدی   قربون اشکات بشم عاشق اون بابای گفتنتم   استخر توپ مخصوص ٣-٦ ساله ها بود ام...
13 آبان 1392

سفر نامه ازدی بهشتی (روز دوم)

  دوشنبه صبح بعد از صبحانه رفتیم کنار دریا ...هوا عالی بود نسیم خنکی می وزید ... وقتی  برای اولین بار دریا رو از نزدیک دیدی ذوق کردی  و به دریا اشاره میکردی     بعد  رفتیم بازار روز که برای ناهار ماهی تازه بخریم اونجا از بس شلوغ بود نمیخواستی راه بری ...تو بغل بودی   (بدون شرح)    ماهی پلو خیلی خیلی خوشمزه ای شد (جای همه دوستان خالی بود) ...     هیچ وقت مزه توت فرنگی های اونجا از یادم نمیره ...اما شما دوست نداشتی ...   عصرش هم رفتیم مراکز خرید کن...
13 آبان 1392

سفر نامه اردی بهشتی روز چهارم وروز آخر

  نازدونه مامان صبح روز چهارم بعد از خوردن صبحانه وجمع وجور کردن لوازم رفتیم کنار دریا ....هوا نسبتا گرم تر شده بود...شما اونجا مشغول شن بازی شدی...     دخترم خودش مستقل شده ونمیذاره دیگه کسی دستش رو بگیره   سوار قایق شدیم اما شما میترسیدی وگریه میکردی قربونت برم که سطل رو پر از شن کردی  تو عکس معلومه حسابی سطل سنگینه!! بعد از اون هم لوازم گذاشتیم تو ماشین وراهی شدیم به سمت گرگان ...ناهار هم رفتیم  رستوران حاج حسن نزدیک ساری...مخصوص شما قاشق وچنگال اورد که کلی ذوق کردی  ناهارت که سوپ بود خیلی خوب خوردی ...     ع...
13 آبان 1392

سفرنامه اردی بهشتی(روز اول)

سلام دختر ماهم میخوام از مسافرت به یاد موندنی که به شمال (بابلسر) از 22/2/92  تا 26/2/92 داشتیم برات بگم   قرار شد 22 اردی بهشت  ساعت 4 صبح حرکت کنیم به سمت شمال .... با مامانی وبابایی نزدیک پلیس راه قرار گذاشتیم تا دیروقت داشتم لوازم  سفرجمع میکردم برای شما هم یک چمدون جداگانه با کلی لباس و یک ساک هم مخصوص اسباب بازی هات از لگو گرفته تا عروسک وکارت های بِن بَن بُن برداشتم شب وقتی شامت رو نوش جان کردی خوابیدی اما ساعت 1 بیدار شدی و شروع به بازی کردی... تا کارهام رو راست وریس کردم ...بابا مجید هم لوازم رو گذاشت تو ماشین شد ساعت 2:30صبح ،حالا 4 قرار داشتیم تا خوابیدیم شد 3 ...
13 آبان 1392

یکساله شدنت مبارک نیروانا جون......

  تقدیم به نیروانای خوشگل خاله بازم شادی و بوسه ، گلای سرخ و میخک میگن کهنه نمی شه تولدت مبارک تو این روز طلایی تو اومدی به دنیا و جود پاکت اومد تو جمع خلوت ما تو تقویما نوشتیم تو این ماه و تو این روز از اسمون فرستاد خدا یه ماه زیبا یه کیک خیلی خوش طعم ،با چند تا شمع روشن یکی به نیت تو یکی از طرف من الهی که هزارسال همین جشنو بگیریم به خاطر و جودت به افتخار بودن تو این روز پر از عشق تو با خنده شکفتی با یه گریه ی ساده به دنیا بله گفتی ببین تو اسمونا پر از نور و پرندس تو قلبا پر عشقه رو لبا پر خندس تا تو هستی و چشما...
13 آبان 1392