مــــــــرســـــانــــا گـــــــــلــــــــــیمــــــــرســـــانــــا گـــــــــلــــــــــی، تا این لحظه: 15 سال و 1 ماه و 19 روز سن داره
مهرساممهرسام، تا این لحظه: 10 سال و 4 ماه و 11 روز سن داره

خاطرات مرسانا و مهرسام در وب

عید سعید فطر مبارک

خداحافظ ماه پروردگار الرحمن الراحمین خداحافظ ماه لحظه های افطار و سحر خداحافظ ماه نعمت و رحمت و برکت خداحافظ ماه شب های نورانی قدر . . .   عید فطر، روز چیدن میوه های شاداب استجابت مبارک باد . . .   ...
13 آبان 1392

رمضان 1392

      رمضان ماه ضیافت خدا بر مسلمانان مبارک باد الهي چنانم كن از عشق سرمست كه خواب و خورم از براي تو باشد ... الهي عطا كن به فكرم تو نوري كه محصول فكرم دعاي تو باشد الهي عطا كن مرا گوش و قلبي كه آن گوش ، پُر از صداي تو باشد الهي چنان كن كه اين عَبدِ مسكين براي تو خواهد براي تو باشد الهي عطا كن بر اين بنده چشمي كه بينايي اش از ضياي تو باشد چنانم كن از فضل و رحمت كه دائم سرم را هواي تو باشد چنانم كن از عيب خالي كه هستيم محو و فناي تو باشد الهي مرا حفظ كن از مهالك كه هركار كردم رضاي تو باشد الهي ندانم چه بخشي كسي را كه هم عاشق و هم گداي تو باشد الهي بر اين بنده خود دلي ده كه ...
13 آبان 1392

عید قربان 92

      برایت یک بغل گندم دلی خشنود از مردم برایت سفره ای ساده حلال و پاک و آماده برایت شور پاییزی ... که برگ غم فرو ریزی برایت هرچه خوبی هست دعا کردم دعایم کن.... عید بر همه شما دوستان مبارک     ...
13 آبان 1392

بدترین اتفاق عمرم

روز عاشورا بدترین روز برای من بود.... دست گل دخترم با بخار دستگاه بخور سوخت قضیه از این قراربود که حدود ساعت 9 شب بود که داشتم مرسانا رو حاضر میکردم که بریم بیرون شام غریبان.... بابا مجید دستگاه بخور رو روشن میکنه ، میذاره روی میز اشپزخونه ومن هم از این موضوع بی خبر بودم... مرسانا گلی هم وقتی داخل اتاق بودم وبابا مجید هم حواسش نبود میره وانگشت  کوچولوی اشارش رو نزدیک بخار میگیره .....یک دفعه دیدیم جیغ زد همراه با گریه شدید فهمیدیم دستش سوخته اما اصلا قرمز نشده بود...فوری گرفتیم زیر آب سرد و  کرم سوختگی زدم.... قربونش بشم چقدراین دختر صبوره ....زود گریه اش قطع شد اما اخر شب که برگشتیم...
13 آبان 1392

اولین ها.....

    عسل مامان من توی این وبلاگ سعی کردم همیشه اولین هات رو ثبت کنم (بیشتر اوقات دوربین همراهم بود ) ... خیلی وقت بود دوست داشتم همه رو تو یک پست بذارم اما نمیشد چون میدونستم خیلی زمان میبره اما بالاخره بعد از مدتی که داشتم جمع وجورشون میکردم این پست هم به ثبت رسید....  این هم اولین ها در سال اول زندگی   اولین عکس   اولین لباس و  اولین لحظه ای که وارد خونمون شدی ا    اولین باری که پا رو پا انداختی     اولین عکس 3 نفرمون    اولین باری که رفتی مهمونی(خونه مامان جون) &n...
13 آبان 1392