مــــــــرســـــانــــا گـــــــــلــــــــــیمــــــــرســـــانــــا گـــــــــلــــــــــی، تا این لحظه: 15 سال و 1 ماه و 19 روز سن داره
مهرساممهرسام، تا این لحظه: 10 سال و 4 ماه و 11 روز سن داره

خاطرات مرسانا و مهرسام در وب

بوی تن تو

گاهی یک نفر را آنقدر دوست داری ... آنقدر برایش می میری ، که ناخوشایند ترین چیزهایش در نظر دیگران ، در چشم تو و برای تو ، خوشـــــایند ترینِ خوشایند هاست . حالا برای من ، تو شده ای نفر دوم از همان نفر ات ... می دانی مرا چه شد تا برایت بنویسم ؟! بوی مطبوع تنِ چند روز حمام نرفته ات ! بوی خودِ خود تو ، بی هیچ کِرم و شامپو و لوسیونی . بوی عرقت ... راستش را بخواهی ، مست شدم ، مُردم ! آنقدر که دلم می خواهد یک شیشه بیاورم ، تمامش را یک جا ، در آن بریزم و نگه دارم . برای روزهای نـ بودن ، دور بودن ، کم بودن ... برای روز مبادا ! ...
16 تير 1392

شــــــــیره جان

دیشب ، اولین شب بود مرسانا؛ اولین شبِ تنها خوابیدنت ، بی من بودنت ...  مگر می شد نخواسته باشی ، چیزی را که 1 سال و9 ماه   برای خود خودت ، داشتی ؟   مگر می شد منطق داشته باشی در برابر حرفهای من که دم می زدم از بزرگ شدنت ، کوچک نبودنت و ... ؟  مگر می شد نخواسته باشی ... تحمل اینکه بشنوم " جی جی بخولم" و دریغت کنم ، سخت بود ! جان فرسا ...   آنقدر بوسیدمت ، بوییدمت ، و قصه گفتم که ؛ چشمانت را آرام بستی ... اما دل من آرام نیست مادر ... تو هم که بگذری ، من نمی توانم انگار ...   دل تنگ می شوم مرسانا کوچولوی مامان . ش...
7 تير 1392

هفته نامه مرسانا گلی در اواسط یک سال ونه ماهگی

یک روز تعظیل تو پارکینگ خونه مشغول توپ بازی   علاقه زیادی به خمیر بازی داری وساعت ها سرگرم میشی.... قربون اون مداد دست گرفتنت .... جشن تولد ٢ سالگی نیروانا جون که کلی بهت خوش گذشت عاشق این عکستم ....قربون صورت  مثل ماهت بشم ...ماشاالله آخر شب کلی بازی کردی ....  یک روز عصر خونه مامانی همراه با رومینا جون مشغول آب بازی شبی که  ...
4 تير 1392

نظرسنجی جالب

ممنونم از مامان آلما جون که من رو قابل دونست جهت دعوت به این نظر سنجی     اگر ماهی از سال بودم... فروردین ماه....به خاطر عید نوروز و طبیعتش اگر روزی از هفته بودم... پنجشنبه ...فردا صبحش میتونم بخوابم اگر عدد بودم... عدد ٥ اگر نوشیدنی بودم... آب پرتغال طبیعی اگر ثواب بودم... کمک به بچه های بی سرپرست اگر درخت بودم... بید مجنون اگر میوه بودم... توت فرنگی اگه گل بودم... مریم اگه آب و هوا بودم... ابری همراه با رعد وبرق ونم نم بارون اگه رنگ بودم... صورتی ،آبی اگه پرنده بودم...   طوطی به دلیل زیباییش اگه صدا بودم... صدای...
29 خرداد 1392

حال وهوای روزهای مرسانا یک سال ونه ماهه

عزیز مامان این روزها خیلی شیرین  وبا نمک تر شدی مخصوصا با اون صحبت کردنت که دوست دارم درسته قورتت بدم عزیــــــــــــــــــــــز مامان                            - دیگه جمله های ٣ ،٤ کلمه ای میگی مثل مامان اب می خوام بخولم  بده به من مجید ب ِ پارت(مجید بریم پارک) - وقتی ما میریم دستشوئی میگی  دستشو دالم پوشکت رو که باز میکنم میترسی ودستشوئی نمیکنی   - تا ٦ بلدی بشماری  -کار تهای بن بن بن رو کامل یاد گرفتی -شعر ه...
28 خرداد 1392

مهمونی

در تاریخ ٤/٩/٩٠ مامان فری برای شما دختر خوب یه مهمونی گرفت..... همه فامیل های مامان فری آمده بودن تا شما رو ببینن..... خیلی خیلی خوش گذشت وشما هم خیلی دختره خانومی بودی..... همه می گفتن بیشتر شبیه بابا مجیدی تا من..... . راستی   کوچکترین مهمونمون فرهام جون بود که فقط ١٨ روز از شما بزرگتره   حالا بریم سراغ عکس ها مرسانا جون به اتفاق بابا مجید مهربون    عروسک مهمونی........قربون اون لبخندت برم     در حال دست خوردن(کار جدیدی که یاد گرفتی)     مرسانا با تعجب: مامان این پسمل رو ببین چه تپله!!!!!!!!!!     فرهام: مرسانا جان سلام.... با...
28 خرداد 1392

اولین محرم مرساناجون

سلام دختر قشنگم  میخوام برات تعریف کنم که چرا امسال نذری دادیم...... ٢ سال پیش یعنی سال ٨٨ یه نی نی تو دل من بود....متاسفانه وقتی نی نی٢  ماهش بود تو دل مامان مهسا قلبش دیگه نزد.....اونجا بود که دل مامان مهسا شکست...... اون موقع هم که من نی نی رو از دست دادم مصادف بود با دهه اول محرم.......واسه همین نذر کردم که هر موقع خدا صلاح دونست ویه نی نی سالم به ما داد اول از همه اینکه لباس علی اصغر تنش کنم ....دوم اینکه هر سال روز تاسوعا نذری عدس پلو درست کنیم....(البته کلی نذرهای دیگه هم داشتم) حالا امسال موقع ادا کردن نذرم بود.....چون خدای مهربون فرشته اش رو واسه من وبابا مجید فرستاده بود...خدایا شکرت ب...
28 خرداد 1392