مــــــــرســـــانــــا گـــــــــلــــــــــیمــــــــرســـــانــــا گـــــــــلــــــــــی، تا این لحظه: 15 سال و 1 ماه و 16 روز سن داره
مهرساممهرسام، تا این لحظه: 10 سال و 4 ماه و 8 روز سن داره

خاطرات مرسانا و مهرسام در وب

عزیزترینم 4 ماهه شد......

     4 ماهگیت مبارک عروسک مامان........... باورم نمیشه 4 ماه به این سرعت گذشت........ البته خدا رو شکر که با خوبی وخوشی گذشت و شما  هم تو این مدت مشکلی نداشتی.... .ازت ممنونم خدایا ....... چهارمین ماهگردت همزمان شد با آغاز سال 2012 میلادی و  بیست ونهمین سالگرد ازدواج مامان فری وبابایی احمد از همین جا دوباره بهشون تبریک میگیم وامیدوارم سالیان سال سایشون بالای سر ما باشه......           قربون عروسکم برم که بادکنک ها رو با پاهات شوت میکردی   یا اینکه بادکنک ها رو با دست های کوچولوت می گرفت...
8 خرداد 1392

مهربونم 5 ماهه شد...

فرشته مهربون مامان ۱۵۰ روز است که هر صبح با لبخند دلنشین ت  بیدار می شو م  وهر شب با لالایی چشمان ت به خواب میرو م ۱۵۰ روز است که هر صبح م را با شکرانه داشتن تو آغاز می کن م   و هر شب چشمان م را با آرزوی سلامتی تو می بندم    عشق مامان       ٥  ماهه شدنت مبارک باورم نمیشه که ٥ماهه میزبان تو ،فرشته مهربون و آروم و صبور و دوست داشتنی هستیم. عاشقانه دوستت داریم. وای نمی دونی چقدر ابراز احساسات مادرانم سخته ، چقدر این کلمات با تمام عظمتشون در برابر این احساسات ناتوانند. ...
8 خرداد 1392

اولین ماهگرد

تو یگانه موجودی هستی که از وجود خود منی و من از بابت این موضوع به خودم می بالم نفس مامان . با یه دنیا امید و آرزو منتظر اومدنت بودم عزیزکم. تو اومدی و بهترین هدیه خدا شدی واسه من. روزی هزاران بار خدا رو شاکرم که تو فرشته کوچولو رو به من داد .در فرشته بودنت شکی نیست تو با یه دنیا پاکی از پیش خدا اومدی تا شاید ما با دیدن تو وجود خدا رو بیشتر درک کنیم و بیشتر شاکر باشیم. اولین ماهگردت رو تبریک میگم عسل مامان.....  وزن:4  کیلو   اینم هدیه مامان فری وبابا احمد.....ممنونم ازشون ...
8 خرداد 1392

♥♥

  این روزها چقدر راحت و آرام تر خوابــــــت می برد گل ناز من . چند دقیقه ای شیــــــره جان م   را می خوری و بعد چشمان ت آرام بسته می شوند ! یک رویای عمیق و شیرین در راه ست ... و من مسرور از این آرامـــــــش تو ، این به خواب رفتن معصومانه ات . و نگران و دل غمگین برای خوابِ آن روزهایِ در پیش رویی که این شیره ی جان را ، نداری . فکر کردنش را صبر ایــــــــوب لازم ست ، چه رســــد به موعد آمدنش ، به انجام دادنش . کاش تحملــــــــش را داشته باشم ، داشته باشی . کاش بتوانم ، بتوانی . نمی دانم . اصلا شاید بمـــــیرم از غم آن روزها ، از درد فراقش ، از زخم خواستن های تو و اشک و آه امتناع کردن ه...
7 خرداد 1392

من فدای تو

  دلم ، فدای مزه مزه کردن دهانت ، به وقت خواب .   قلبم ، فدای گرمای لذت بخش تنت به وقت جا به جا شدن .   تنم ، فدای بوی بی رقیب نفسهایت که دم های من اند . دم هایی عمیــــق و از تهِ دل . چشمانم ، فدای تویی که از دیدنت سیر نمی شوم . تویی که هر شب ، همین وقت ها ، خدا را به دیدنت دعوت می کنم . تمامـــــم ، تمام من ، فدای آرامش تو . تمام روحـــم برای تو ...   مرسانای من ، گل عمر مادر ؛ امشب ، آنقدر دوستت دارم که خوابم نمی برد .     ...
21 ارديبهشت 1392