مــــــــرســـــانــــا گـــــــــلــــــــــیمــــــــرســـــانــــا گـــــــــلــــــــــی، تا این لحظه: 15 سال و 1 ماه و 15 روز سن داره
مهرساممهرسام، تا این لحظه: 10 سال و 4 ماه و 7 روز سن داره

خاطرات مرسانا و مهرسام در وب

بوسه.....

مهــــربانِ بی حد و مرز من ؛   لبان صورتی رنگ ات را غنچه وار جمع می کنی و بوسه ، هدیه می دهی . می دانی ؛ با این بوسیدنت ، افتاده نوازی می کنی . اینکه ما را می بوسی ، افتاده نوازی ست ، و من چه می توانم بگویم از آن لحظه ؟!! گاهی هم بوسیدنت ، توام می شود با حرکت دستت . یعنی بوس می فرستی . جان و دل و قلب ام به فدای تو و این همه کارهای دلکش تو ...   ♥ . ♥ . ♥   مرسانای   من ؛   آغشته به تو می شود ! نفسم ، روحم ، بند بند وجودم ... وقتی در حصــار دستان ت ، بوسه باران می شوم . ...
21 فروردين 1392

سی دی بلاگ مرسانا گلی

هفته پیش سی دی بلاگ مرسانا گلی که  150تا پست اول رو سفارش داده بودم به دستم رسید... خدای نکرده اگر  اتفاقی برای وبلاگش افتاد حد اقل یه نسخه ی دیجیتال ازش داشته باشم به نظرم یادگاری خوبیه....دست نی نی وبلاگ هم درد نکنه....عالی بود...           ...
28 اسفند 1391

18 ماهگی به روایت تصویر

  قربون اون اخم کردنت بشم....وقتی چیزی بر وفق مرادت نباشه اخم میکنی...   اینجامامان رفته بود حمام،شما مشغول تماشا آهنگ ملودی بودی اخه خیلی دوسش داری... وقتی اومدم دیدم خوابیدی ....  عاشق اون ژستتم نفس مامان  وای وای بازم وقتی مامان خواب بود رفته بودی سر لوازم آرایشی...همه رو خراب کرده بودی.  الان فقط 2 تا رژ لب  برام سالم  مونده...   یک جمعه دل انگیز در پدیده   دلبرکم   بعضی موقع ها کیفت رو میندازی رو دستت و راه میری ...
27 اسفند 1391

داستان دندان ومسواک

مرسانا جون در یک سال و٦ ماه و٤ روز و٢١ ساعت ،١٤ تا مروارید خوشگل تو دهانش داره.... (دندان هایی که قرمز کردم اونهایی هستن که در امدن) دندان های پیشین جانبی پایین یه خورده کج رشد کردن که باید نشون دکتر بدم ... البته مروارید های ١٣ و١٤  ( دندان های نیش بالا)   تازه هستن وکامل هنوز در نیامدن...مرسانا گلی خیلی اذیت شد سر این دو تا دندان ان شاالله مابقی مروارید ها بدون هیچ اذیتی  برای عروسکم در بیان ....   شب ها موقعی که مسواک میزنم میاد ومسواک خودش رو از من میخواد وشروع میکنه به مسواک زدن البته بدون خمیر دندان آخه میگن فعلا خمیر دندان حتی مخصوص بچ...
21 اسفند 1391

مرسانا و فروشگاه کتاب

هفته پیش با مرسانا گلی رفتیم فروشگاه شازده کوچولو وقتی کتاب بر داشتی گفتم مامان بر ندار بهم اخم کردی..عاشق اخماتم یک قسمتی مربوط میشد به نقاشی...رفتی نشستی وشروع کردی به نقاشی گهگاهی هم تا صدای نی نی(به قول خودت)میشنیدی بر میگشتی ونگاهشون می کردی اشاره میکردی ومیگفتی هاپو هاپو دنبال بازی فکری برات میگشتم دیدم رفتی اینها رو برداشتی وراه میری بیشتر بازی ها فکری متناسب با سن خودت رو قبلا برات خریده بودم این سری هم این پازل چوبی رو گرفتم خیلی خوشت اومده وب...
16 اسفند 1391