یک شب سرد پاییزی در کنار عزیزترین ها(92/08/30)
عزیز دلم مامان دیروز آخرین روز از ماه آبان 92 بود هوا هم خیلی خیلی سرد شده ...خونه مامانی رفتیم وکلی اونجا آتیش سوزوندی ...نمیدونم چرا تازه گی ها یاد گرفتی بعضی از بچه ها رو بزنی ...بعضی ها رو هم نیمزنی وفقط بوسشون میکنی یکی از اون بچه هایی که میزنی رومیناجونه(دختر خاله مامان مهسا) ...طفلکی خیلی مظلومه ...دیشب تا چشم ماها رو دور میدی میرفتی ومیزدیش ..رومینا هم گریه میکرد ومیرفت پیش مامانش خاله فهیمه ... وقتی من یا مامان فری رومینا جون رو بغل میکردیم حسودی میکردی و بیشتر لج میکردی بعدم برای اینکه بیشتر گریه اش رو دربیاری ومیدونی اون روی وسایلش حساسه ،مسواکش رو برداشتی ورومینا...









