مــــــــرســـــانــــا گـــــــــلــــــــــیمــــــــرســـــانــــا گـــــــــلــــــــــی، تا این لحظه: 15 سال و 1 ماه و 15 روز سن داره
مهرساممهرسام، تا این لحظه: 10 سال و 4 ماه و 7 روز سن داره

خاطرات مرسانا و مهرسام در وب

عزیزترینم 49 ماهه شد.

خدایا تقدیر بهشت من را زیبا بنویس تا جز لبخند از او نبینم دردانه ام 49 ماهگیت مبارک   .: مــــــــرســـــانــــا گـــــــــلــــــــــی تا این لحظه ، 4 سال و 1 ماه سن دارد ...
11 مهر 1394

عکس های جامانده از تابستان 94

یه روز تصمیم گرفتیم با مترو بریم خونه ماحون...ماشین رو پارک کردیم ورفتیم به سمت مترو وقتی نشستی خیلی با تعجب بقیه رو نگاه میکردی واولین باری بود که سوار مترو شده بودی یه روز هم رفتیم ناهار قرمه خوران شاندیز ..که شما در بین مسیر خوابت برد..این کریر بچگی های خودت بود که گیر داده بودی با خودت بیاریش بیرون عروسی دختر عموی بابا مجید ...
31 شهريور 1394

کلاس خلاقیت تابستان 94

حدود سه ماه پیش بود که مهد کودک کلاسهای خلاقیت که بازی با پیچ ومهره بود رو گذاشته بود ...منم شما رو ثبت نام کردم ...مربیتون خیلی راضی بود ازت ومیگفت آی کیوی مرسانا جون خیلی خوبه و استعداد زیادی داره ..قربونت برم که همیشه باعث افتخارمی...این عکس ها رو هم که مربیت ازت گرفته بود تو کلاس به یادگار واست اینجا می ذارم ...ان شاالله در تمام مراحل زندگیت موفق باشی عروسکم اولین گواهینامه  آموزشی مرسانا گلی ...
31 شهريور 1394

آتلیه 4 سالگی و پشت صحنه اش

دختر نازم الان نزدیک به دوساله که واسه ی عکس گرفتن تو اتلیه دیگه اذیت نمیکنی  وهمکاری لازم رو با ما انجام میدی ...قربوبت برم ایشاالله یه روز عکس های آتلیه عروسیت رو ببینم ... CD عکس ها رو نمیدونم کجا گذاشتم مجبور شدم از روی عکسا عکس بگیرم واسه وبلاگت و اما پشت صحنه اتلیه  مثل همیشه ماجون مهربون همراهمون بود وبه شما ایده واسه ژستات میداد این آقا پسر که هفت سالش بود اسمش شهریار بود وپسر صاحب آتلیه ...رفته بود تو نخ شما ...به باباش گفت منم میخوام ازش عکس بگیرم ..منم واسم جالب بود واین صحنه رو شکار کردم ...قربونت اون ناز وعشوه ات بشه مادر ...
28 شهريور 1394

جشن تولد چهارسالگی مرسانا گلی

فرشته کوچک شهریوری من ،وجودت هدیه ی گرانبهایی بود که پروردگار مهربان مرا لایق آن دانست و هدیه ی من به تو نازنینم قلب عاشقی است که برايت میتپد لمس بودنت مبارک دخترم      از همه دوستای گل وبلاگیم چه عزیزانی که زنگ زدن یا تو وبلاگ تولد مرسانا گلی رو تبریک گفتن یک دنیا ممنونم ... خیلی دوستون دارم عزیزای من..همیشه من رو شرمنده محبتتاتون میکنید...   تولد مرسانا جون چهارشنبه 11 شهریور بود اما قرار شد تولد رو جمعه تو باغ بابا هوشنگ بگیریم ...پنجشنبه ظهر با ماجون چهارتایی رفتیم باغ و شروع کردیم به تزیین کردن ...شما دختر خیلی خوبی بودی ولی ذوق داشتی واسه تولد ... به ماجون گفتی ماجون...
18 شهريور 1394

دردانه ام تولدت مباااارک

    امروز سالگرد با شكوهترين روز زندگي ام است تجربه والاترين حسي كه در دنيا وجود دارد آري چهارسال پيش در چنين روزي ثمره وجودم،دلبندم چشم به جهان گشود ومرا غرق در شادي وسرور نمود  ومن پس از گذشت 4 سال هنوز نتوانسته ام به طور شايسته شكرگزار اين موهبت الهي باشم.   سلام دختر گلم اين بار براي تو مينويسم تو عزيز دلم كه هميشه بدون اينكه بداني با وجودن سختيها را برايم آسان نمودي و مرهم دردهايم بودي. و باز هم با ديدنت معجزه اي رخ داد وقتي كنارم هستي تمام دردهايم را فراموش ميكنم وقتي شادمانه ميخندي وبه يكديگر عشق مي ورزيم دنيا از آن من ا...
8 شهريور 1394

گشت و گذار در روز مرسانا گلی (25 مرداد94)

عزیز دلم به بهانه روز دختر دو تایی با هم رفتیم کلوپ پاندا ...خیلی خوشحال بودی ومن هم از خوشحال بودن شما لذت میبردم   قربون اون لبخندت بشم خاله بهت نقاشی یاد میداد وبا دقت گوش میدادی...خاله مربی نقاشی مهد بود..وقتی نقاشیت رو دید گفت استعداد شما تو نقاشی زیاده وپیگیر باشم واسه آموزش شما بعدش سه تایی رفتیم شام بیرون ..کلی دلبری کردی واسمون ...خدا این شادیهامون رو ازمون نگیره..خدایا شکرت وای مرسانا گلی رو نگاه ... ...
5 شهريور 1394

پرنسسم روزت مبارک

دختر داشتن خیلی غمناکه چون باید به شیطونیاش،لوس بودناش،ناز کردناش،گریه های یهوییش،خرید کردناش ،لاک زدناش ،پخش وپلا بودنش ،خودشیرینی کردناش ،جیغ زدناش تو خونه به همه ی اینا عادت کنی آخرش بسپاریش به یه غریبه که نمیدونی میخواد چه جوری ازش مراقبت کنه!! روز تمام پرنسس های سرزمینم مخصوصا پرنسس خودم مرسانا گلی مبارک...       یکی یدونه دختر چراغ خونه دختر گلابتونه دختر ماه آسمونه دختر قند و نباته دختر همیشه باهاته دختر اسم قشنگو نازش ورد لباته دختر ...
24 مرداد 1394

همدم جان تولدت مبارک

مهربانم با تو خواهم بود هر کجا که باشی وذهنت را سرشار از امید خواهم کرد و دیگر هیچگاه غمها به سراغت نخواهند  آمد تمام غمها ودلواپسی هایت را به قلب من بسپار وخالی شو از هر آنچه تو را می آزارد همدم جانم تولدت مبارک...دوست دارم 15 مرداد امسال مصادف شد با شب جمعه ...به همین دلیل تصمیم گرفتم جشن تولد با حضور عمه های مهربون ومامانی وبابا هوشنگ  تو باغ بگیرم.. از هفته قبل به عمه ها گفتم واونا هم استقبال کردن و به پیشنهاد خودشون زحمت درست کردن غذاها رو کشیدن بابا مجید خبر نداشت اما از سوتی بازیهای من وتو دخمل نارم پی به موضوع برد روز قبلش با مرسانا گلی رفتیم مقوا گرفتیم وشروع کردم به...
17 مرداد 1394