عروسک مامان پنجشنبه 15 خرداد عروسی دعوت بودیم ...تصمیم داشتیم با ماجون ببریمت آرایشگاه ...اول من رفتم آرایشگاه اون موقع شما خواب بودی ...ماجون زحمت کشید وخوابوندت ...بعد که من اومدم خونه ماجون رفت آرایشگاه ...من منتظر بودم شما بیدار بشی ..وقتی بیدار شدی رضایت نمیدادی بریم آرایشگاه فکر میکردی میخوام ببرمت تا موهات رو کوتاه کنم اینقدر باهات حرف زدم تا رضایت دادی ...قربونت برم که مثل یه خانم نشستی وموهات رو درست کرد خانم ارایشگر....تو آرایشگاه خاله ها کلی قربون صدقه ات میشدن .... وقتی اومدیم خونه اول رفتی جلوی آینه وخودت رو نگاه میکردی ... هزار ماشاالله ...