مــــــــرســـــانــــا گـــــــــلــــــــــیمــــــــرســـــانــــا گـــــــــلــــــــــی، تا این لحظه: 15 سال و 1 ماه و 16 روز سن داره
مهرساممهرسام، تا این لحظه: 10 سال و 4 ماه و 8 روز سن داره

خاطرات مرسانا و مهرسام در وب

عیدی -هدیه روز مادر :-)

 عیدی من وبابا مجید به عشقمون ...عزیز مامان تبلت رو خیلی دوست داری وبیشتر اوقات سرگرم بازی با اونی ...کامل یاد گرفتی کار باهاش رو   عیدی مامان فری که با دستای هنرمندش برات بافته ..مامان عزیزم میبوسمت ..  تو این لباس مثل ماه میشی عروسک مابقی عیدی ها ی که زحمت کشیده بودن  نقدی بود .. هدیه روز مادر به مامان فری .. یک گلدون هم برای مامان جون خریدیم که متاسفانه عکسی از اون ندارم     هدیه روز مادر ازطرف مرسانا گلی وبابا مجید که کلی از دیدنش سوپرایز شدم قبلا دیده بودمش وتن پوشش عالی بود اما از خریدش منصرف شدم ...هم...
7 ارديبهشت 1393

ادامه سفرنامه نوروزی

 روز چهارم فروردین شبش حرکت کردیم به سمت دیار بابا احمد ..صبح اول از همه رفتیم پیش مادربزرگ وبابا بزرگ  ...خدا رحمتشون کنه الهی نور به قبرشون بباره  رفتیم امامزاده برای نماز...قربونت برم که نماز میخوندی ...ماجون رفته بود وضو بگیره شما هم پیش من داشتی مثلا نماز میخوندی ...یکی از خدام اونجا با لحن بدی بهت گفت چرا چادر ها رو به هم ریختی...وای تا این رو گفت شروع کردی به گریه و امامزاده رو گذاشتی رو سرت...حتی ماجون نتونست نمازش رو بخونه  اون خانم مثلا خادم  که نحوه برخورد رو یاد نداشت اومد وعلت گریه شما رو پرسید از ماجون ماهم گفتیم به خاطر حرف شما گریه میکنه اون هم گفت من منظوری نداشتم وعذر خوا...
1 ارديبهشت 1393

سفرنامه نوروزی 1393-تهران-

 سلام خوشگل مامان تعطیلات نوروز هم به سرعت برق وباد گذشت ...کلی خاطره خوب وشیرین از نوروز 93 برامون به یادگار موند .... جونم برات بگه پنجشنبه 7 فروردین  به اتفاق مامان فری اینا (که عمه جون وهمسرشون هم مهمون مامان بودن )ساعت 10 شب حرکت کردیم به سمت تهران ... از شروع حرکت رفتی پیش ماجون اصلا تو ماشین ما نیومدی ...دایی محمد تو ماشین ما بود ... به سبزوار که رسیدیم خوابیده بودی ..به مامان فری گفتم بیاد پیش ما که شما پیش من باشی دلم برات تنگ شده بود ...اومدی تو ماشین بیدار شدی ...تا تهران از بغل ماجون تکون نخوردی...ساعت 9  رسیدیم تهران ...هوا حسابی بهاری بود ...تهران هم خیلی خلوت بود... تا شب استراحت کردیم ...
24 فروردين 1393

خوش آن عیدی که با تو می شود تحویل...

برآمد باد صبح و بوی نوروز به کام دوستان و بخت پیروز مبارک بادت این سال وهمه سال مبارک بادت این روز و همه روز  عزیز دردونه مامان سال 1393 سومین سالی هست که تو عزیزم رو کنار سفره هفت سین داریم ....از خدای بزرگم میخوام در این سال جدید تندرست وخندان ببینمت... 28 اسفند مرخصی گرفته بودم تا کارهای عقب موندم رو انجا بدم ....صبحش سفره هفت سینم رو چیدم ..وقتی بیدار شدی رفتی سراغش  و همه ش رو به هم ریختی ....هر چی میگفتم مرسانا مامان دست نباید بزنی اما فایده نداشت ...خوب شد سفره هفت سین رو یک روز جلوتر چیدم  چون تا برات طبیعی شد کلی زمان برد ...و گر نه موقع سال تحویل ما سفره ای ندا...
16 فروردين 1393

نوروز 1393 مبارک باد

    سیب شود رویتان، سرخ و سپید و قشنگ سبز شود جانتان، سبز و بلند و کمند سیر شود کامتان، از کَـرَم کردگار سکّه شود کارتان، روزیتان برقرار ماهی عمرت بُوَد، پُر حرکت، پُر تلاش غم بشود سنجدی، رَخت ببندد یواش ... پُر ز حلاوت شود، چون سمنو زندگی غرق سعادت شود، شیوه این بندگی  پیشاپیش نوروز خجسته باد ...
28 اسفند 1392