مــــــــرســـــانــــا گـــــــــلــــــــــیمــــــــرســـــانــــا گـــــــــلــــــــــی، تا این لحظه: 15 سال و 1 ماه و 17 روز سن داره
مهرساممهرسام، تا این لحظه: 10 سال و 4 ماه و 9 روز سن داره

خاطرات مرسانا و مهرسام در وب

مــــــــرســـــانــــا گـــــــــلــــــــــی تا این لحظه ، 2 سال و 6 ماه و 7 روز سن دارد

 سلام به عزیزترین دخمل دنیا ... امشب از فرصت استفاده کردم و میخوام از شیرین کاریهات بنویسم قربونت برم که این روزها خیلی خیلی شیطون شدی ....عصر ها وقتی خوابی  اتاقت رو که به هم ریختی  مرتب میکنم اما شب که میخوام برم بخوابم  روز از نو روزی از نو  به قول معروف شتر با بارش گم میشه تو اتاقت .... دیگه کامل حرف میزنی و بعضی موقع ها کلمه هایی میگی که من شوکه میشم و میخوام قورتت بدم نمونه اش اینکه داشتم سریال کوزی  گونی نگاه میکردم شما هم کنارم دراز کشیده بودی ...وقتی رفت تبلیغ گفتی مامان چقدر باحال شده ... ...وقتی کوزی رو میبینی میگی مامان این کوزی .... رفته بودیم حمام قبل ا...
20 اسفند 1392

دو ونیم سالگی مرسانا گلی

سلام عزیز دلم اول از همه ازت میخوام مامان رو ببخشی که نمیرسم روزمرگی هات رو به ثبت برسونم....تا ظهر که سر کارم وقتی هم میایم خونه ناهار ویه استراحت کوتاه وبعدش چون نزدیک سال جدید هستیم یه خونه تکونی مختصر ...نظافت اتاقت تمام شد که فقط مونده پرده اش...یه خرده کارم هنوز مونده که ان شاالله تا هفته ی دیگه تمامش میکنم بعدشم میمونه خرید های عید ... قرار هفته دوم عید بریم تهران و تا 13 بدر اونجا باشیم ...ان شاالله جونم بگه برات  این هفته یه خطر بزرگ از بیخ گوشت گذشت خدا خیلی رحم کرد وتا چند روز وقتی صحنه اش جلوی چشم میومد گریه ام میگرفت ...  یه مهمونی دعوت شده بودیم ...اونجا خوردی زمین وبینیت شروع کرد به ...
15 اسفند 1392

نامه ای از مامان برای دختر مامان سال های آینده

دخترکم برای کسی که برایت نمیجنگد نجنگ.... چرا اشکهایت را هر روز پاک کنی.... کسی که باعث گریه ات میشود پاک کن... دخترکم به سوی کسی که ناز میکند دست نیاز دراز نکن... بیاموز این تو هستی که باید ناز کنی.... دخترکم تو زیباترینی... . همیشه با این باور زندگی کن... خودت را فراموش نکن... . شاید گریه یا خنده ات برای بعضی ها بی ارزش باشد.... اما به یاد داشته باش.... کسانی هستند که وقتی میخندی جان تازه میگیرند.... دخترک من هیچگاه برای شروع دوباره دیر نیست.... اشتباه که کردی برخیز.... اشکالی ندارد.... بگذار دیگران هر چه دوست دارند بگویند..... خوب باش ولی سعی نکن این را به دیگران بفهمانی کسی که ذره ای شعور داشته باشد خاص بودنت را در می یاب...
24 بهمن 1392

اولین حضور مرسانا گلی در جشن مهد کودک

   یکشنیه 92/11/13 مهد کودک جشن داشت ...بچه ها باید به اتفاق مامان ها شرکت میکردن ...شروعش شاعت 12 ظهر بود ...صبحش هم مهد تعطیل بود...منم برای اینکه هم صبح پیشت باشم وهم تو جشن بتونم شرکت کنم اون روز مرخصی گرفتم ... صبحش ساعت 11 بیدار شدی و صبحانه کم خوردی ..یواش یواش حاضرت کردم که بریم ..ساعت 12:15 اونجا بودیم ...وقتی رسیدیم ساراجون اومد استقبالت و بردت تو اتاقی که همه ی بچه ها اونجا داشتن اماده میشدن ...منم اشتباه کردم واومدم تو اتاق ...تا وارد شدی شروع کردی به گریه ...هر جور میخواستیم آرومت کنیم فایده نداشت ...مربی ها گفتن شما برو تو سالن پیش مامان های دیگه ما ساکتش میکنیم ...رفتم اما همچنان صدای گریه ات مهد کودک رو ب...
16 بهمن 1392