مــــــــرســـــانــــا گـــــــــلــــــــــیمــــــــرســـــانــــا گـــــــــلــــــــــی، تا این لحظه: 15 سال و 1 ماه و 18 روز سن داره
مهرساممهرسام، تا این لحظه: 10 سال و 4 ماه و 10 روز سن داره

خاطرات مرسانا و مهرسام در وب

سفرنامه نوروزی 1393-تهران-

 سلام خوشگل مامان تعطیلات نوروز هم به سرعت برق وباد گذشت ...کلی خاطره خوب وشیرین از نوروز 93 برامون به یادگار موند .... جونم برات بگه پنجشنبه 7 فروردین  به اتفاق مامان فری اینا (که عمه جون وهمسرشون هم مهمون مامان بودن )ساعت 10 شب حرکت کردیم به سمت تهران ... از شروع حرکت رفتی پیش ماجون اصلا تو ماشین ما نیومدی ...دایی محمد تو ماشین ما بود ... به سبزوار که رسیدیم خوابیده بودی ..به مامان فری گفتم بیاد پیش ما که شما پیش من باشی دلم برات تنگ شده بود ...اومدی تو ماشین بیدار شدی ...تا تهران از بغل ماجون تکون نخوردی...ساعت 9  رسیدیم تهران ...هوا حسابی بهاری بود ...تهران هم خیلی خلوت بود... تا شب استراحت کردیم ...
24 فروردين 1393

خوش آن عیدی که با تو می شود تحویل...

برآمد باد صبح و بوی نوروز به کام دوستان و بخت پیروز مبارک بادت این سال وهمه سال مبارک بادت این روز و همه روز  عزیز دردونه مامان سال 1393 سومین سالی هست که تو عزیزم رو کنار سفره هفت سین داریم ....از خدای بزرگم میخوام در این سال جدید تندرست وخندان ببینمت... 28 اسفند مرخصی گرفته بودم تا کارهای عقب موندم رو انجا بدم ....صبحش سفره هفت سینم رو چیدم ..وقتی بیدار شدی رفتی سراغش  و همه ش رو به هم ریختی ....هر چی میگفتم مرسانا مامان دست نباید بزنی اما فایده نداشت ...خوب شد سفره هفت سین رو یک روز جلوتر چیدم  چون تا برات طبیعی شد کلی زمان برد ...و گر نه موقع سال تحویل ما سفره ای ندا...
16 فروردين 1393

نوروز 1393 مبارک باد

    سیب شود رویتان، سرخ و سپید و قشنگ سبز شود جانتان، سبز و بلند و کمند سیر شود کامتان، از کَـرَم کردگار سکّه شود کارتان، روزیتان برقرار ماهی عمرت بُوَد، پُر حرکت، پُر تلاش غم بشود سنجدی، رَخت ببندد یواش ... پُر ز حلاوت شود، چون سمنو زندگی غرق سعادت شود، شیوه این بندگی  پیشاپیش نوروز خجسته باد ...
28 اسفند 1392

مــــــــرســـــانــــا گـــــــــلــــــــــی تا این لحظه ، 2 سال و 6 ماه و 7 روز سن دارد

 سلام به عزیزترین دخمل دنیا ... امشب از فرصت استفاده کردم و میخوام از شیرین کاریهات بنویسم قربونت برم که این روزها خیلی خیلی شیطون شدی ....عصر ها وقتی خوابی  اتاقت رو که به هم ریختی  مرتب میکنم اما شب که میخوام برم بخوابم  روز از نو روزی از نو  به قول معروف شتر با بارش گم میشه تو اتاقت .... دیگه کامل حرف میزنی و بعضی موقع ها کلمه هایی میگی که من شوکه میشم و میخوام قورتت بدم نمونه اش اینکه داشتم سریال کوزی  گونی نگاه میکردم شما هم کنارم دراز کشیده بودی ...وقتی رفت تبلیغ گفتی مامان چقدر باحال شده ... ...وقتی کوزی رو میبینی میگی مامان این کوزی .... رفته بودیم حمام قبل ا...
20 اسفند 1392

دو ونیم سالگی مرسانا گلی

سلام عزیز دلم اول از همه ازت میخوام مامان رو ببخشی که نمیرسم روزمرگی هات رو به ثبت برسونم....تا ظهر که سر کارم وقتی هم میایم خونه ناهار ویه استراحت کوتاه وبعدش چون نزدیک سال جدید هستیم یه خونه تکونی مختصر ...نظافت اتاقت تمام شد که فقط مونده پرده اش...یه خرده کارم هنوز مونده که ان شاالله تا هفته ی دیگه تمامش میکنم بعدشم میمونه خرید های عید ... قرار هفته دوم عید بریم تهران و تا 13 بدر اونجا باشیم ...ان شاالله جونم بگه برات  این هفته یه خطر بزرگ از بیخ گوشت گذشت خدا خیلی رحم کرد وتا چند روز وقتی صحنه اش جلوی چشم میومد گریه ام میگرفت ...  یه مهمونی دعوت شده بودیم ...اونجا خوردی زمین وبینیت شروع کرد به ...
15 اسفند 1392

نامه ای از مامان برای دختر مامان سال های آینده

دخترکم برای کسی که برایت نمیجنگد نجنگ.... چرا اشکهایت را هر روز پاک کنی.... کسی که باعث گریه ات میشود پاک کن... دخترکم به سوی کسی که ناز میکند دست نیاز دراز نکن... بیاموز این تو هستی که باید ناز کنی.... دخترکم تو زیباترینی... . همیشه با این باور زندگی کن... خودت را فراموش نکن... . شاید گریه یا خنده ات برای بعضی ها بی ارزش باشد.... اما به یاد داشته باش.... کسانی هستند که وقتی میخندی جان تازه میگیرند.... دخترک من هیچگاه برای شروع دوباره دیر نیست.... اشتباه که کردی برخیز.... اشکالی ندارد.... بگذار دیگران هر چه دوست دارند بگویند..... خوب باش ولی سعی نکن این را به دیگران بفهمانی کسی که ذره ای شعور داشته باشد خاص بودنت را در می یاب...
24 بهمن 1392