مــــــــرســـــانــــا گـــــــــلــــــــــیمــــــــرســـــانــــا گـــــــــلــــــــــی، تا این لحظه: 15 سال و 1 ماه و 18 روز سن داره
مهرساممهرسام، تا این لحظه: 10 سال و 4 ماه و 10 روز سن داره

خاطرات مرسانا و مهرسام در وب

تولد بهترین همسر دنیا

صاحب قلب من سرور جان و تنم عشق بی پایان من پانزدهم مرداد ، سالگرد بودنت مبارک ! سپاسگزارم برای بودنت ، برای همه ی وقت هایی که در کنارم هستی برای همه ی وقت هایی که با من شریک هستی برای همه ی وقت هایی که باعث راحتی و آسایش من می شوی عاشقانه دوستت دارم در هر لحظه ام ، با هر نفسم ، در هر تپش قلبم جریان داری و از عشق سرشارم میکنی ! متشکرم ای زیباترین و بهترین نعمت الهی ... زاد روزت ، شیرین و نورآفرین باد ! دیشب شب تولد بابا مجید بود...میخواستیم سوپرایزش کنیم...ظهر به بابا مجید گفتم شب بیا دنبالمون شام به مناسبت تولد شما بریم شام بیرون ... از...
15 مرداد 1393

عزیزترینم 35 ماهه شد

دخترم آرام آرام قد میکشد و من در سایه ی امن صداقت ناب کودکانه اش بزرگ  میشوم.  او می رقصد و من آرام آرام نوای کودکانه اش را زمزمه میکنم.  او میخندد و من از شوق حضورش اشک می ریزم.  او در آغوشم آرام میگیرد و من تا صبح از آرامشش آرام میشوم.  او بازی میکند و من شادمانه آنقدر مینگرمش تا چشمانم جز او هیچ نبیند.  او حرف میزند به زبانی که کسی جز من نمیفهمدش.  طبیعت را حس میکند. . . خدا را می بوید و من . . . کودکانه در سایه ی بزرگیش  پنهان میشوم  تا از گرمای دست نوازش غیب بی بهره نمانم.  این روزهای من پر است از دخترم  این روزهای من روزهای ع...
11 مرداد 1393

خاطره ای از جام جهانی 2014

عزیزدل مامان بالاخره قسمت شد وتونستم گذری بزنم به وبلاگت ....شرمندتم دخترم یه مدت آپ کردن از حوصله ام خارجه نمی دونم چرا ...شاید چون اتفاق خاصی نیفتاده تا برات به ثبت برسونم ... الان که دارم برات مینویسم از  دیشب خونه ماجون هستی ...منم از فرصت استفاده کردم برات بیام بنویسم ...امروز روز 21 ماه رمضونه ...و منم روزه ام تا هفته پیش خبر داغ روز، مسابقات جام جهانی فوتبال 2014بود که در برزیل برگزار شد....که متاسفانه ایران از رسیدن به مراحل بالاتر جاموند ... جونم برات بگه سر بازی آلمان وبرزیل بابا مجید وبابایی احمد شرط بندی کردن ...سر افطاری بیرون شهر ....بابا مجید میگفت برزیل میبره اما بابایی میگفت آلمان ساعت 12:30 ب...
27 تير 1393

عزیزترینم 34 ماهه شد

با تو شروع میکنم با تو به ناز میرسم با تو که در بر منی من به نیاز می رسم با تو شروع میکنم با تو تمام می شوم با تو به انتهای خود وصل مدام می شوم    عزیز دل مامان، 34 ماهه شدنت مبارک     ...
12 تير 1393

اولین عروسی که مرسانا گلی رفت آرایشگاه

عروسک مامان پنجشنبه 15 خرداد عروسی دعوت بودیم ...تصمیم داشتیم با ماجون ببریمت آرایشگاه ...اول من رفتم آرایشگاه اون موقع شما خواب بودی ...ماجون زحمت کشید وخوابوندت ...بعد که من اومدم خونه ماجون رفت آرایشگاه ...من منتظر بودم شما بیدار بشی ..وقتی بیدار شدی رضایت نمیدادی بریم آرایشگاه فکر میکردی میخوام ببرمت تا موهات رو کوتاه کنم اینقدر باهات حرف زدم تا رضایت دادی ...قربونت برم که مثل یه خانم نشستی وموهات رو درست کرد خانم ارایشگر....تو آرایشگاه خاله ها کلی قربون صدقه ات میشدن .... وقتی اومدیم خونه اول رفتی جلوی آینه وخودت رو نگاه میکردی ...  هزار ماشاالله ...
21 خرداد 1393

پست جامونده از 32-33 ماهگی

مرسانای مامان این روزها کلی پست جامونده داشتم که وقت نکردم برات به ثبت برسونم ..الان دو روزه که از فرصت استفاده میکنم وقتی شما خواب هستی میام سر وقت وبلاگت میخواستم عکس های جامونده از 33 ماهگیت رو بذارم که دیدم یه پست با کلی عکس فراموش کردم بذارم یک ماه پیش مامان جون و.بابا هوشنگ اینا رو به صرف ناهار دعوت کردیم تا همگی دور هم باشیم .. اینجا شما منتظر هستی تا مهمون های عزیزمون برسن  بعد رفتی شال مامان رو سرت کردی وبرای خودت راه میرفتی ومیگشتی  وقتی بابا هوشنگ اومدن عروسک بادی که خیلی دوسش داشتی همراهشون بود وبا دیدنش کلی خوشحال شدی ...بابا جون ...
18 خرداد 1393

عضو جدید خانواده

پلک جهان می پرید دلش گواهی میداد اتفاقی می افتد و فرشته ای از آسمان فرود آمد بالاخره انتظار ها به پایان رسید و فرشته کوچولو خاله ملیکا در تاریخ 5/3/93  ساعت 12:30 دقیقه زمینی شد... آوین عزیزم خوش اومدی.. لحظه ای که برای اولین بار آوین جون رو دیدی و بغلش کردی  خیلی مواظبش بودی و پتوش رو مرتب میکردی تا یه موقع سرما نخوره بعد رفتی سراغ ساکش و شروع کردی به جمع کردن لباس هاش قربونت بره خاله همش میخواستی بوسش کنی میگفتم مامان دستش رو باید بوس کنی میگفتی نه میخوام صورتش رو ببوسم اینجا از...
17 خرداد 1393

تولد 30 سالگی مامان مهسا +1000 روزگی مرسانا گلی

12 خرداد تولدم بود به سلامتی و میمنت شدم ۳۰ ساله    اصلا باورم نمیشه اصلا حسه یه آدم ۳۰ ساله رو ندارم  بابا مجید مهربون مثل همیشه سنگ تمام گذاشت وجشن تولد با حضور ماجون وبابایی برام گرفت... شمع ۳۰ سالگیمو فوت کردم و بااینکه خودمون بودیم خیلی بهمون خوش گذشت کلی گفتیم و خندیدیم و عکس گرفتیم و میتونم بگم نه تنها از ۳۰ ساله شدن احساس بدی نداشتم بلکه خیلیم خوشحال بودم و میتونم بگم از همه تولدام بیشتر بهم خوش گذشت و احساس بهتری داشتم. از صبحشم  دوستان وآشنایان لطف کردن تولدمو تبریک گفتن... ادم وقتی میبینه روز تولدشو خیلیا به یاد دارن یه حس خوبی بهش دست میده حسی از عشق و سپاس خدایا  به خاط...
14 خرداد 1393