مــــــــرســـــانــــا گـــــــــلــــــــــیمــــــــرســـــانــــا گـــــــــلــــــــــی، تا این لحظه: 15 سال و 1 ماه و 17 روز سن داره
مهرساممهرسام، تا این لحظه: 10 سال و 4 ماه و 9 روز سن داره

خاطرات مرسانا و مهرسام در وب

یک دیدار وبلاگی پرماجرا(10/11/92)

سلام عزیز مامان امروز میخوام برات از دیدار با یک فرشته کوچولو و مامان مهربونش برات بگم ... http://niloofarenaz.niniweblog.com/ از نیلوفر جون هفته پیش با حورا جون که یه مدت مشهد هستن قرار گذاشتیم که همدیگر رو ببینیم ...به پیشنهاد من شد قرارمون پروما ... پنجشنبه تا رسیدیم خونه مامان فری ...  آمادت کردم ...بامامان فری وبابایی احمد راه افتادیم ...قرار ساعت 7:15 بود ..ساعت 7:10 اونجا بودیم ...رفتیم سر قرار طبقه بالا پروما شهربازی...زنگ زدم حورا جون گفتن تو ترافیک موندن ...یه کم سرت رو گرم کردم ...به درخواست خودت خواستی بری تو زمین بازی که مخصوص همسن های خودت بود ...اما اونجا فقط 10 دقیقه بیشتر نموندی....
13 بهمن 1392

آش پشت پا مامان فری

ســــــــــــــــــــــلام   ما اومدیم .... اول از همه از  دوستان عزیزی که به یاد من بودن ،با پیامهاشون دلگرمم کردن وجا خالی مامان فری رو گفتن خیلی خیلی ممنونم دوم اینکه ما حسابی دلتنگ مامان فری اینا هستیم وجاشون خیــــــــــــــــــلی خالیه ...روز شماری میکنیم تا ٢٥ ام بیاد وبرگردن به سلامتی... مامان فری  وبابایی احمد یکشنبه ١٥ دی ماه عازم سفر شدن ....اول قرار بود ١٤ ام برن ...اما بابا از اون آژانس هواپیمایی زیاد راضی نبود و برای رفتن یک آژانس دیگه رو انتخاب کرد که ١٥ ام حرکتش بود... باخیر شدیم هواپیمایی که قرار بود اول باهاش برن موقع نشستن دچار نقص فنی شده بود وبیشتر مسافراش زخمی شده بودن ....
21 دی 1392

عکس های جامانده از 27-28 ماهگی مرسانا گلی

در این ماهی که گذشت سرماخوردگی طولانی داشتی ،به مدت ١٠ روز انتی بیوتیک مصرف کردی ..الهی که هرگز مریضیت رو نبینم دخترم ...یک روز صبح که بیدار شدم شربتت رو بدم با این منظره زیبا مواجه شدم ..حیفم اومد عکس نگیرم ازش...  خونه مامان جون بودیم که شما لباست رو پوشیدی وکلی باهاش رقصیدی شب یلدا خونه مامانی خودم ..  خیلی این دمپایی های رومینا جون رو دوست داری از اولی که رفتیم تا اخر پات بود... اااای وای من  !!!!  پیتزا خوشمزه دستپخت مامانی ...  مرسانا گلی در کنار بابایی مام...
14 دی 1392

جشن تولد 2 سالگی مرسانا گلی ...یه تولد لِگویی

    عروسک مامان و بابا ؛ عکسهای تولدت رو برات به یادگار میذارم تا وقتی بزرگ شدی بدونی خیلی برامون عزیزی و بابا و مامان برای وجود نازنینت همه کاری می کنن تا لبت همیشه خندون باشه. مرسانا گلی؛ موقعی که شمع تولدت رو فوت می کردی من از طرف شما یه آرزو کردم. از خدای مهربونم خواستم تن همه ی کوچولوها رو سالم نگه داره . واقعا چقدر خوب شد که اومدی و به زندگیمون رنگ خوشبختی پاشیدی. نمی دونی چقدر با عشقت سیرابمون کردی. واقعا چیزی نمی تونم بگم جز اینکه با بودنت ما رو  کامل کردی. به وجودت افتخار می کنیم پرنسس دوست داشتنی ما. دختر زیباروی  &nbs...
13 دی 1392
9845 1 133 ادامه مطلب